حالا به این جمله ی هایدگر که حقیقت با آزادی برابر است فکر کنیدیا این جمله ی جیمز که حقیقت همان چیزیست که اعتقاد داشتن به آن برای ما بهتر است........تعلقات ونیازهای آنان وقتی اینها را میگفتند چه بوده؟؟چگونه مفهوم درشتی مثل حقیقت را به این راحتی با مفهوم درشتتری به اسم آزادی میتوان توضیح داد؟؟جمله ی جیمز که دیگر فاجعه است !!!!!!!!چه مشکلی در زمان او وجود داشته که حقیقت را به این فضاحت بیان کرده نمیدانم ؟!!!اماچگونه میتوان به حقایق دست یافت؟ اصلاآیا دست یافتنیست؟
به نظر می آید این اندیشمند بزرگ علی رغم توصیه های خویش خودنیز به مرزهای زبان فشار می آورده تا باسخهایی بیابد که خارج از محدوده ی زبان بوده.
چون ویتگن اشتاین متفکری برشور بود که مشکلات فلسفی برایش مشکلات شخصی رنج آوری به نظر می رسیدند.
ببین موضوع اثبات چیزی نیست!!!دیدگاه او در خصوص دین و متافیزیک به روشنی در گزارش کارناپ نشان داده شده است :((یکبار وقتی ویتگن اشتاین درباره ی دین سخن می گفت مغایرت موضع او و اشلیک به نحو ی جالب توجه آشکار شد .هر دو البته با این نظر موافق بودند که آموزه های دین در صور گوناگونشان هیچ محتوای نظری ندارند .اما ویتگن اشتاین این نظر اشلیک را که دین به دوره ی کودکی انسانیت تعلق دارد و به تدریج در دوره ی توسعه ی فرهنگی نا پدید خواهد شد را رد می کرد.
دیدگاه مثبت ویتگن اشتاین در خصوص امر راز آمیز با انتشار ((سخنرانی در باب اخلاق))ویتگن اشتاین اثبات شده است.می گویند او در ۱۹۲۹گفته است((انسان اصرار دارد به مرزهای زبان فشار بیاوردبرای مثال در باره ی حیرت انسان از وجودداشتن فکر کنیداین حیرت را نمی توان به صورت پرسش بیان کرد و هیچ پاسخی برای آن وجود ندارد.هر چه ما ب توانیم بگوییم به نحو پیشینی مهمل است.با وجود این ما به مرز های زبان فشار می اوریم...اما این گرایش یعنی این فشار به چیزی اشاره می کند . نم تنها می توانم بگویم این گرایش انسانی را خوار نمی شمارم و بدان احترام میگذارم.برای من فاکتها بی اهمیتند اما آنچه آدمیان هنگام بیان اینکه(جهان وجود دارد)یا( هستی چیست)مراد می کنند برایم بسیار گرانمایه است.))
او سخنرانی اش درباره ی اخلاق را اینگونه به پایان می برد:همه ی گرایش من و به باور من گرایش همه ی انسان هایی که همواره کوشیده اند درباره ی اخلاق یا دین سخن بگویند این بوده است که با مرزهای زبان برخورد نمایند.این برخورد با دیوارهای قفسمان کاملا مایوس کننده است.اخلاق تا جایی که از اشتیاق به گفتن چیزی درباره ی معنای نهایی زندگی و ارزش مطلق سرچشمه میگیرد نمی تواند علم باشد.آنچه اخلاق میگوید گرایشی در ذهن آدمی است که من شخصا از احترام عمیقانه به ان ناگریزم.و هرگز آن را مسخره نخواهم کرد.
.اینجا خلوتگاه تنهایی های من است.و من در حالی که از خباثت سیاست رنجورم دو سال است به شرافت و نجابت فلسفه پناهنده شده ام.
پر از تضادم.تضادهایی غیر قابل گذر که هیچ وقت به وحدت نمی رسند.تزها و آنتی تز هایی که انگار هیچگاه در پی سنتز نیستند.حال تنها عشق به فلسفه مرا زنده نگه داشته است.سزچشمه ی عشق کجاست؟انسان است؟موضوع آن (عشق)چیست؟موضوع آن دیگریست؟دیگری کیست؟دیگری جهنم است؟دیگری ابژه است یا سوژه؟

