اما آیا واقعا معرفتها و نظامهای صدقی بشری همه محصول روابط گوناگون قدرت اند؟؟آیا واقعا فاعل شناسا و موضوع شناسایی (سوژه وابژه )ساخته ی روابط متقابل قدرت و دانش هستند؟؟آیا می توان رشد تاریخ اندیشه بشریت را بر اساس بروز چهره های جدید قدرت تحلیل کرد.اینجاست که به نظر می آید فوکو دچار نوعی پارادوکس معرفت شناسانه شده است .او از یک سو بر اراده ی معطوف به قدرت تاکید می کند آنهم قدرتی که در همه چیز و همه جا هست و منطقش بر هر پدیده ای جاریست و از یک سو به نقد ورد همین منطق قدرت می پردازد.از طرف دیگر او رابطه ی قدرت بین اشیا را هم عرض با رابطه ی قدرت میان موجودات پیچیده ای مثل انسان می داند و با وجود اینکه به کسانی که او را متهم به تمایل به ساختار گرایی می کنند میتازد اما خود ساختاری فربه و جهان شمول به نام قدرت را مطرح می کند.
و شاید خود فوکو هم به برخی از این مسائل پی برده بود که بعد ها در نوشته ای به نام سوژه و قدرت گفت:((موضوع عمومی پژوهش من سوژه است نه قدرت.درست است من کاملا درگیر مسئله ی قدرت شدم اما به زودی بر من آشکار شد که در عین حال که انسان در درون روابط تولید و مبادله معنی گرفتهاست و به همان سان در درون روابط قدرت بسیار پیچیده ای نیز قرار داشته است )).
شاید هابر ماس هم با دیدن این کاستی ها بود که در انتقاد به فوکو گفت( محافظه کاران جوان بر اساس گرایشات مدرنیستی به توجیه نوعی ضد مدرنیسم آشتی ناپذیر می پردازند.)آنهم هابر ماسی خود در جرگه ی محافظه کاران نو قرار دارد.(عنوان نوشتار نام کتابی از بوردیار است).
آیاتصویر نامشخص اغلب کاملا همان چیزی نیست که ما به آن نیازمندیم؟؟))(پ ف/۷۱)
ویتگن اشتاین بیچاره راست میگفت خیلی از گزاره های مبهم و غیر دقیق و نامعین و شناور میتوانند به خوبی به درد اهداف ما بخورند مثل عدالت(از نوع جمهوری اسلامی)مثل آزادی (از نوع رفورمیستهای ایرانی)و..........اینها هیچوقت تصویر مشخصی در مملکت ما نداشته اند.و هر کس هر جور خواستهتفسیرشان کرده .آری لودویگ عزیز این دقیقا همان چیزیست که ما و اصحاب قدرت به آن نیازمندیم.تصویر نا مشخص. 
