تبليغاتX
فلسفه يعني رنج...
كانت‌ : جان‌ من‌ در برابر يك‌ انسان‌ ساده‌ عادي‌ (كه‌ شايستگي‌ اخلاقي‌ دارد)به كرنش درمي آيد.

فوکو که بود؟؟فوکو را یک منتقد همه جانبه ی قدرت مینامند.و شاید فشرده ی اندیشه ی پیچیده و مبهم  او این باشد که قدرت را نباید صرفا درحوزه ی حاکمیت دولت جستجو کرد چون قدرت در کلیه سطوح جامعه پراکنده است.شاید به همین دلیل بود که فوکو به سیر تکوین و تحول علم جدید توجه زیادی نشان داد چون آن را ابزار تحکیم قدرت و سلطه میدانست .و آن را نه ابزار شناخت که وسیله ی اقتدار می دانست.و میگفت ((وظیفه ی فلسفه همواره این بوده است که سلطه را در هر سطحی ودر هر شکلی خواه در شکل سیاسی یا اقتصادی خواه در شکل رابطه ی جنسی و خواه در هر شکل نهادی به زیر سئوال ببرد.)) در واقع او که از چپهای رادیکال حزب کمونیست فرانسه بود روابط قدرت را جایگزین روابط تولید در اندیشه ی مارکس کرد و با مفهوم همه جانبه ی قدرت تلاش کرد همه ی نظریه های فرویدیستی و مارکسیستی روابط انسانی را نقد کند.  

اما آیا واقعا معرفتها و نظامهای صدقی بشری همه محصول روابط گوناگون قدرت اند؟؟آیا واقعا فاعل شناسا و موضوع شناسایی (سوژه وابژه )ساخته ی روابط متقابل قدرت و دانش هستند؟؟آیا می توان رشد تاریخ اندیشه بشریت را بر اساس بروز چهره های جدید قدرت تحلیل کرد.اینجاست که به نظر می آید فوکو دچار نوعی پارادوکس معرفت شناسانه شده است .او از یک سو بر اراده ی معطوف به قدرت تاکید می کند آنهم قدرتی که در همه چیز و همه جا هست و منطقش بر هر پدیده ای جاریست و از یک سو به نقد ورد همین منطق قدرت می پردازد.از طرف دیگر او رابطه ی قدرت بین اشیا را هم عرض با رابطه ی قدرت میان موجودات پیچیده ای مثل انسان می داند و با وجود اینکه به کسانی که او را متهم به تمایل به ساختار گرایی می کنند میتازد اما خود ساختاری فربه و جهان شمول به نام قدرت را مطرح می کند. 

و شاید خود فوکو هم به برخی از این مسائل پی برده بود که بعد ها در نوشته ای به نام سوژه و قدرت گفت:((موضوع عمومی پژوهش من سوژه است نه قدرت.درست است من کاملا درگیر مسئله ی قدرت شدم اما به زودی بر من آشکار شد که در عین حال که انسان در درون روابط تولید و مبادله معنی گرفتهاست و به همان سان در درون روابط قدرت بسیار پیچیده ای نیز قرار داشته است )).

شاید هابر ماس هم  با دیدن این کاستی ها بود که در انتقاد به فوکو گفت( محافظه کاران جوان بر اساس گرایشات مدرنیستی به توجیه نوعی ضد مدرنیسم آشتی ناپذیر می پردازند.)آنهم هابر ماسی خود در جرگه ی محافظه کاران نو قرار دارد.(عنوان نوشتار نام کتابی از بوردیار است).

نوشته شده توسط مریم آزاد در ساعت 1:6 بعد از ظهر | لینک  | 

ویتگن اشتاین در پژوهشهای فلسفی میگوید:تفاوتی که هیچ تفاوتی ایجاد نکند یک تفاوت واقعی نیست.و در واقع یک مرز نا مشخص به واقع به هیچ رو یک مرز واقعی نیست.((اگر من بگویم من مرد را به خوبی در اتاق زندانی کرده ام تنها یک در باز مانده است .پس من او را اصلا زندانی نکرده ام.زندانی بودن او ساختگیست.اینجا باید گفت شما اصلا کاری نکرده اید یک حصار روزنه دار همان اندازه خوب است که هیچ حصاری وجود نداشته باشد.ولی آیا این صحیح است؟؟؟))(پ ف/۹۹)و یا ((یک عکس نا مشخص اصلا تصویر یک فرد است ؟؟آیا اصولا همیشه جایگزین کردن یک تصویر نا مشخص با تصویر دقیق یک امتیاز است.

آیاتصویر نامشخص اغلب کاملا همان چیزی نیست که ما به آن نیازمندیم؟؟))(پ ف/۷۱)

ویتگن اشتاین بیچاره راست میگفت خیلی از گزاره های مبهم و غیر دقیق و نامعین و شناور میتوانند به خوبی به درد اهداف ما بخورند مثل عدالت(از نوع جمهوری اسلامی)مثل آزادی (از نوع رفورمیستهای ایرانی)و..........اینها هیچوقت تصویر مشخصی در مملکت ما نداشته اند.و هر کس هر جور خواستهتفسیرشان کرده .آری لودویگ عزیز این دقیقا همان چیزیست که ما و اصحاب قدرت به آن نیازمندیم.تصویر نا مشخص. 

نوشته شده توسط مریم آزاد در ساعت 1:22 بعد از ظهر | لینک  |