اما ویتگنشتاین متاخر میگوید:((اجزای بسیط تشکیل دهنده ی یک صندلی چیستند؟؟آیا ت که های چوبی اند که صندلی از آنها ساخته می شوند؟؟یا ملکولها و یا اتمها؟؟))((بسیط یعنی :غیر مرکب.و اینجا نکته این است :به چه معنا "مرکب"؟؟اصلا بی معناست که در باره ی "اجزای بسیط یک صندلی"به نحوی مطلق حرف بزنیم)).(پ.ف/۴۷)بسیط و مرکب مانند دقیق و غیر دقیق واژه هایی نسبی اند که فقط در یک زمینه است که میتوان به نحوی معنا دار از چیزی به مثابه ی بسیط یا مرکب سخن گفت.در زمینه ای معین یک چیز را میتوان بسیط و در زمینه ای دیگر همان چیز را می توان مرکب خواند.به یک معنا می توانیم بگوییم که یک صفحه شطرنج شامل سی ودو خانه ی سیاه است و به همآن معنا می توانیم صفحه ی شطرنج را مرکب و خانه ها را بسیط ملاحظه کنیم.ولی در زمینه ای متفاوت ممکن است بخواهیم صفحه ی شطرنج را مرکب از رنگهای سیاه و سفید و نظام خانه ها توصیف کنیم.اما آیا رنگ یک خانه ی شطرنج بسیط است یا آیا حاوی سفید خالص و زرد خالص است؟؟علاوه بر آن آیا سفید پررنگ بسیط است یا حاوی رنگهای رنگین کمام است؟؟نکته این است :بسیط بودن و مرکب بودن خصوصیاتی مطلق نیستند که ذاتی خود شی باشند.
ما واژه های بسیط و مرکب را در شمار بسیاری از نحوه های مختلف و بسته به زمینه های گوناگون به کار می بریم.ویتگنشتاین میگوید که پرسش ((آیا این شی مرکب است ؟؟))بدون زمینه یا ((بیرون از یک بازی زبانی خاص))یادآور پسرکی است که باید میگفت آیا فعلهای موجود در برخی جمله ها معلوم یا مجهول اند و مغزش را به واسطه ی این پرسش که آیا فعل خوابیدن معلوم یا مجهول است عذاب میداد.(پ.ف/۴۷)ویتگنشتاین سخن گفتن درباره ی اشیا در عباراتی مطلق و مستقل از هر زمینه ای را اشتباه نمونه وار فیلسوفان می داند.((به این پرسش فلسفی:" آیا تصویر بصری این درخت مرکب است و اجزای تشکیل دهنده اش چیستند؟" پاسخ درست این است :"آن به آنچه شما از مرکب می فهمید بستگی دارد"))که این البته یک پاسخ نیست بلکه رد پرسش است (پ.ف/۴۷).
پس ویتگن اشتاین با معنا بودن صحبت درباره ی اعیان مطلقا بسیط و وجود گزاره های بنیادین و مفهوم تحلیل نهایی را به روشنی رد کرده است.و تحلیل دیگر روش فلسفی او نیست.او تحلیلگر را به منزله ی کسی که (میکوشید تا کنگر واقعی را با برهنه کردن آن از برگهایش بیابد ریشخند می کند)(آ.ق.ص ۱۲۵).پس ویتگنشتاین متاخر هر چه باشد دیگر یک فیلسو ف تحلیلی نیست.
دريدا در كتاب جهان وطني و بخشايش درباره ي بخشايش حرف مي زند.((چه معني دارد وقتي من ميگويم لطفا مرا ببخشاي؟يا وقتي تو پاسخ ميدهي من تو را بخشيدم؟؟))او با طرح اين پرسش كه((آيا ميتوانيم كسي را ببخشاييم بي آنكه از ما طلب بخشايش كند))تمتم آنچه را ميخواهد بيان ميكند ودر ادامه ميگويد كه بخشيدن امر قابل بخشايش اصالت ندارد يا به قول خودش نابيت ندارد.
دريدا اصرار دارد كه بخشايش بايد خود را همچون ((كنشي نا ممكن))بنماياند.او همچنين به مفهوم ((مبادله))(exchange )شاره ميكند كه نابيت بخشايش را فرو ميريزاند.يعني زماني كه تبادل ميان فردي كه طلب بخشش ميكند و فردي كه مي بخشايد پديد آيد آنوقت نام بخشايش بر آن نهاد.((تصور كنيد تحت شرايطي گناهكاري را مي بخشم كه اظهار پشيماني ميكند.شيوه اش را اصلاح ميكند .طلب بخشايش ميكند و از اين رو با تعهد اخلاقي تازه اي متحول ميشود و از آن پس ديگر همان فردي نيست كه مجرمش ميخواندند در اين صورت آيا ميتوان همچنان از بخشايش سخن گفت ))او ميگويد (( ميانجي گري و وساطت حجابيست كه نابيت را ميزدايدو مي ميراند.
نابيت مثل سكوت است كه حتي آوردن نامش آن را ميشكند.))اما به نظر ميرسد بخشايش ناب و غير مشروط نمي تواند هيچ معنايي داشته باشدو هيچ قطعيتي و وضوح و روشني اي.اين تنها يك جنون ناممكن اما مقدس است.
دريدا از يك دموكراسي درپيش رو ياد ميكند كه برآيند آمال اوست.و ميگويد((در اين وضعيت عبارت تورا ميبخشم غير قابل تحمل و نفرت آور است چرا كه روندي عمومي و از بالا به پايين را تداعي ميكند و اثبات كننده ي مفهوم حاكميت است.))درپايان ميگويد آنچه من در سر ميپرورانم آنچه را سعي ميكنم در شكل ((نابيت و ناب))بخشايش كه شايسته ي نامش باشد به تصوير در آورم بخشايش بدون قدرت است و نه تنها نامشروط بلكه بدون حاكميت و اقتدار.
پس وظيفه ي دشوار ضروري و ظاهرا ناممكن اين است كه ((بي شرطي))و(( حاكميت))از هم تفكيك شوند.كه زيبا ولي دست نايافتنيست.آيا روزي اين اتفاق مي افتد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
