جی.ای مور در پیشگفتار اصول اخلاق خود میگوید ((به نظرم میرسد که در اخلاق -مثل همه ی مطالعات فلسفی دیگر-دشواریها و عدم توافقها اکثرا نتیجه ی یک علت بسیار ساده اند :یعنی نتیجه ی تلاش برای جواب دادن به پرسشها. (بدون آنکه مشخص شود که شما دقیقا مایلید به چه پرسشی پاسخ دهید ).نمیدانم تا چه حد میتوان از این منبع خطا دوری کرد .اما اگر فیلسوفان بکوشند پیش از آنکه به آن پاسخ دهند کشف نمایند که چه پرسشی را پاسخ میدهند بسیاری از عمیقترین دشواریها و عدم توافق ها در فلسفه ناپدید خواهند شد.چون تحلیل و تمیز این موضوع بسیار سخت است وممکن است ما اغلب نتوانیم به کشف ضروری قائل شویم.))
به هر حال فیلسوفان دائما میکوشند اثبات کنند که میتوانند ((آری ))یا ((نه)) به پرسش ها بدهند در حالیکه هیچ یک از این پاسخها درست نیست. مثلا این سئوال را در ذهنتان تصور کنید که آیا عشق از لحاظ اخلاقی شایسته است(سئوال ویل دورانت در لذات فلسفه)؟؟بعضی ها ممکن است بگویند نه!!چون همین عشق به شکیل ترین شکل پرسشهای بنیادین و آنتولوژیک را از یاد میبرد .بعضیها آن را به چشم مصداقی عینی از تسلط اجتماعی یک گروه (مردان)به گروهی دیگر (زنان )و یا برعکس میبینند و عشق را یک بر ساخته ی اجتماعی برای قدرتمند کردن یکی از طرفین!!!!!!! (البته فداکاریهایی از این دست نصیب خانمها میشود).بعضیها مثل tom tykver))در فيلم پرنسس و سلحشور عشق را يگانه راه نجات انسانها ميداندو...پاسخهاي متفاوت ديگر.
اما آيا پاسخهايي از اين قبيل به اين پرسش پاسخ ميدهند.؟؟؟و مثلا ميگويند بايد در پي چه شكلي از عشق ورزي بود؟؟ چه شكلي از آن را بايد طرد كرد؟؟ واقعيت اين است كه هيچكدام از اين قبيل پاسخها دقيقا مشخص نيست به چه پاسخ ميگويند.شايد به اين خاطر كه ما هنوز دقيقا نميدانيم وقتي داريم از عشق حرف ميزنيم از چه حرف ميزنيم؟؟اين را ميتوان به موجودي به اسم خدا .تفكر و مفاهيم فربه ي اينچنيني هم تعميم داد.ويا شايد به خاطر اين اسيت كه تميز اين مسئله بسيار دشوار است .وبيشك پاسخ آري يا نه پاسخ صحيحي نيست.اين اعتقاد مور يعني مورد تميز قرار دادن به صورت دقيق و درست در پژوهشهاي فلسفي ويتگنشتاين هم خيلي پررنگ است.به عقيده ي ويتگنشتاين اين روش راه حلهاي خام فلسفي را ويران ميكند.پس بايد چه كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ويتگنشتاين:((فلسفه نبردي است عليه مسحور شدن شعور ما به وسيله ي زبان))(پ.ف/۱۰۹)
سه دستگاه دوربين متحرك را سه نفر مرتب جابجا ميكنند تا از صحنه تصويربرداری کنند. يك پارچ آب پر از يخ، جلوي ماركس قرار دادهاند. پروژكتورها روشن ميشود و صدايي از پشت صحنه برميخيزد: يك. دو. سه. نور. صدا. حركت. * * *
مجري: به شبكه جهنم خوش آمديد. در برنامه امروز ، گفتگوي ويژهاي داريم با آقاي كارل ماركس. ايشان در سال 1818 پا به دنياي فاني گذاشتند. در سال 1845 تصميم گرفتند بجاي تفسير جهان، دست به تغییر جهان بزنند، به همين خاطر زدند از فرانسه بيرونشان كردند. بنابراين سه سال بعد بيانيه كمونيستي دادند و دوباره دربدر شدند تا كتاب «سرمايه» را به كمك رفيق سرمايهدار خویش بنام فردریک انگلس، درآوردند و مدعي شدند كه مصيبت سرمايهداري، جز مرگ چاره ندارد. بالاخره در سال 1883 ايشان دار فاني را وداع گفتند و به اينجا پيش ما شتافتند. اينجا هم چون پرونده ی شان خيلي سنگين بود، هنوز چند قدم برنداشته، از پل صراط سقوط نموده و به اعماق جهنم تشريف بردند. تلاشهاي ميانجي گرانه ی پدران روحاني مكاتب الهيات رهایی بخش آمريكاي لاتين نيز سودي نبخشيد و ايشان عضو ابدي جهنم اسفلالسافلين شدند. سرانجام با وجود اشتغالات فراوان كه همه ما از آن خبر داريم، ايشان قبول كردند كه دقايقي از وقت خود را در اختيار ما قرار دهند.
مجري (روبه ماركس): مرسي كه تشريف آورديد.
ماركس: صاحب تشريف باشيد.
مجري: اولين سئوال را «سركارل ريموند پوپر» براي ما از بهشت فرستادهاند. ايشان ميپرسند: خوبت شد كه هم اردوگاه كمونيستي شوروي فرو ريخت و هم ماركسيسم به زبالهداني تاريخ فرستاده شد؟
ماركس: ابتدا لازم است از دستاندركاران اين برنامه خوب، تشكر كنم. اگر ما اين برنامه خُنك را نداشته باشيم، اصلاً نميتوانيم گرماي جهنم را تحمل كنيم. دو سه روزي تلويزيون ما خراب شده بود و تا مأموران «زير هشت» آمدند درست كنند، نميدانيد ما چه كشيديم!
مجري: خوشحاليم كه جنابعالي هم جزو هواداران برنامه ما هستيد.
ماركس: اما درباره سئوال آقاي «پوپر» بايد بگويم ايشان، شخص معلومالحالي است! اوائلش مريد ما بود، و اين، خيلي براي ما كيف داشت (آخر از قديم گفتهاند يك مريد الاغ از هفت پارچه آبادي، بيشتر ميارزد!) اما بعداً فكر كرد كه چرا نبايد يك دكان فلسفي راه بيندازد و براي خودش مريد جمع كند. همين كار را هم كرد و چند تا عوام هم مثل خودش، دورش را گرفتند و اينطوري شد فيلسوف!
مجري: اما كمتر فيلسوفي هست كه او را فيلسوف، نشناسد . . .
ماركس: مثلاً كي؟
مجري: «خواندون لولو» كه يار دبستاني كارل پوپر بوده و در خاطراتش نوشته كه هميشه كارل، آدامسهايش را با او نصف ميكرده . . .
ماركس: خوب منظور؟
مجري: نوشته كه از همان دوران كودكي، كاملاً معلوم بوده كه كارل، روزي فيلسوف بزرگي خواهد شد، زيرا مرتب به او ميگفته: «خوان جان! عزيزدلم! فلسفه نباف! هيچكدام از حرفهايت ابطالپذير نيست. بيخود چرا ورّاجي ميكني؟»
ماركس: اين آقاي خوان دون لولو، كيباشند؟
مجري: چطور خبر نداريد؟ ايشان با تسهيلاتي كه از طرف دانشگاه «ماستريخت» هلند در اختيار نمايندگان مجلس قرار گرفت، رفتند آنجا دكتري گرفتند. يعني از سيكل به دكتراي فلسفه را در يك ضرب، طي كردند.
ماركس: مگه ميشه؟
مجري: چرا نميشه؟ درست مثل مريدان جنابعالي آقايان ولاديمير ايليچ لنين و ژوزف استالين كه يك ضرب، شوروي را از فئوداليسم به سوسياليسم رساندند.
ماركس: قرارمون بود كه تيكه نيندازين . . .
مجري (روبه دوربين) : الان به بنده خبر دادند كه خود آقاي پوپر پشت خط هستند. كارل عزيز، سلام! چطوري؟ از بهشت چه خبر؟
پوپر : سلام عليكم. خبر خیر . قابل عرض.
مجري: اونجا خوش كه ميگذره؟ هان؟
پوپر: چه عرض كنم. مگه فيلسوفان كاتوليك و نوتوميستها با مزخرفات ابطالناپذيرشون، ميذارن اينجا خوش بگذره؟
مجري: كارل عزيز! آقاي ماركس نه تنها شما را فيلسوف نميدونه، بلكه حتي خوان دون لولو راهم نميشناسه. شما در اين باره چه نظري داري؟
پوپر: جواب ابلهان خاموشي است.
مجري: يعني جواب شما اين است؟
پوپر: بله. دقيقاً
مجري: اين كه خيلي بد شد. زبانم لال يعني خودتان ابله هستيد؟
پوپر: نه جانم. اين برداشت شما درست نيست. با اجازه جنابعالي، منظورم آقاي ماركس هستند.
ماركس: ما كه نفهميديم بالاخره جوابي كه ابله ميدهد خاموشي است يا جوابي كه به ابله ميدهند؟
پوپر: جوابي كه به ابله ميدهند، خاموشي است. آن يكي چون ابطالپذير است، ابطال ميشود!
ماركس: چرا جوابي كه ابله ميدهد، خاموشي نباشد؟
پوپر: چون اين گزاره، ابطالپذير نيست، متافيزيكي است!
ماركس: يخ كني! ما كه سردمون شد. لطفاً چند تا ليوان آتش جهنم ، بيزحمت!
مجري: ايكاش آقاي بهاءالدين خرمشاهي را در اين مصاحبه ميداشتيم و ايشان با محك «كج تابيهاي زبان» خود، معلوم ميكردند كه بالاخره كداميك ابطالپذير است و كداميك مبطل؟ راستي كارل عزيزم، بالاخره به ليست كشورهاي مطلوب جنابعالي چيزي اضافه شد؟
پوپر: فكر ميكنم كه وقتش رسيده اسرائيل را هم به ليست اضافه كنيم.
ماركس: فكر نميكني اگر در دوران اسكندر زندگي ميكردي، نظام بردهداري هم برايت ايدهآل ميشد؟
پوپر: ديگ به ديگ ميگه روت سياه! بهتره شما فكري براي دستان آلودة خودتان بكنيد. تاریخ زدگان تهیدست!
يك صدا: الو؟ الو؟
مجري: بفرماييد. جنابعالي؟
صدا : من هگل هستم. ويلهلم فريدريش هگل: منو ميشناسين؟
مجري: بايد بشناسيم؟ از كجا تماس ميگيرين؟
هگل (باصداي خشك همراه سرفه): از عالم برزخ.
مجري: فرمايشتون؟
هگل: ميخواستم به اين آقاي ماركس بفرمايين ما چه هيزم تري بتو فروختيم كه برداشتي فلسفه ما رو سر و ته كردي؟ به ما ميگن اگر ريگي به كفش فلسفهات نبود، ماركس نمياومد اينهمه كفر بگه! آخه ما چكاره بوديم؟ درسته كه فلسفه رو از دين برتر دونستيم، اما راستی راستی نيت بدي نداشتيم.
مجري (روبه ماركس): استاد، براي اين شنونده محترم توصيه بهداشتي ای ندارين؟
ماركس: فكر ميكنم يه روزي توي هواي سرد «ينا» بود كه ايشان داشت يك مخروط را به زور روي نوكش نگه ميداشت (ببخشيدها! جسارته، چشمش هم خوب نميديد! يكروز به من گفت كه «مطلق» را روي اسب ديده، بعداً معلوم شد كه ناپلئون رو ديده، خیال كرده مطلقه!). بنده ی خدا، به نفس نفس افتاده بود. اين وضعيت براي سلامت پيرمرد اصلاً خوب نبود. من بعنوان يك پزشك تاريخ، وارد صحنه شدم. جمعيت پرولتاريا هم ايستاده بودند، بّرو بّر تماشا ميكردند. من جلو رفتم و یواشکی در گوشش گفتم: خدا رو خوش ميآد با اين ضايع بازيها، آبروي فلاسفه رو ميبري؟ مخروط را از دستش گرفتم و آنرا برقاعدهاش نشاندم. جمعيت كه تازه فهميدند ماترياليسم ديالكتيك يعني چي، يكپارچه شعار دادند و راه افتادند و رفتند دنبال سرنگوني حكومتهاي سرمايه داري. البته من چون ديرم شده بود رفتم پيش انگلس كمي پول قرض كنم. همه حقيقت همين است و اضافهاي هم بنده براي گفتن ندارم.
مجري: قسم مي خوريد كه حقيقت را بگوئيد و جز حقيقت ، چيزي نگوييد؟
ماركس (با اوقات تلخي): بجاي اينكه ويلهلم، شاكر بنده باشد، طلب كار هم شده. ميبينيد شما را به خدا؟
مجري: شما خدا را شاهد گرفتين. درست شنيدم؟
ماركس: خيلي جدي نگيريد. اينهم جزو كج تابيهاي زباني بود! ميتونيد از خرمشاهي سئوال كنين.
مجري: اظهارات خود را چگونگي گواهي ميكنيد؟
ماركس: امضاء ميكنم.
مجري: پس اينجا رو امضاء كنيد. . . اينجا . . . اينجا . . . اينجا. مرسي.
يكصدا : الو؟ من از راه دور تماس ميگيرم. از دار فاني.
مجري: شما روي آنتن هستيد، بفرمائيد.
صدا: من هابرماس هستم.
مجري: هابرماس چي؟
هابرماس: هابرماس اسم فاميلمه. از دار فاني زنگ ميزنم.
مجري: شما با اون هابرماسي كه چند سال پيش رفت ايران، نسبتي داري؟
هابرماس: خودشم. چطور مگه؟
مجري: اونجا چه خبر بود؟
هابرماس: خبري نبود. فقط هي با ما عكس دستجمعي گرفتند. خير سرمون رفته بوديم مذاكره فلسفي!
مجري : حالا از كجا زنگ ميزني؟
هابرماس: از فرانكفورت . . .
مجري: جا قحطي بود؟ لااقل از «وين» زنگ ميزدي.
هابرماس: عيبش چيه؟ ما اينجا يك مكتب درست كرديم كه مكتب منحلة وين با اون همه اهنّ و تلپّش، به گردپاش هم نميرسه.
مجري: از واتيكان مجوز فعالیت گرفتين؟
هابرماس: مگه قرون وسطياس؟
مجري: اينجا توي خبرهاي ويژه اومده بود كه بنيادگراهاي مسيحي بر اسب نو محافظهكاران آمريكايي دارن حسابی ميتازن و همه چيز داره به دوران طلايي قرون وسطي برميگرده. هنوز برنگشته؟
هابرماس: ظاهراً دوستان بنيادگراي مسيحي شما فراموش كردهاند كه مدرنيته، يك پروژه نا تمامه. تا اين پروژه تمام نشه، نميشه. آسياب به نوبت!
ماركس: احسنت! احسنت! من خوشحالم وقتی می بینم فرانكفورتيها دارن آثار منو با نگاهي متفاوت ميخونن تا مدرنيته رو كامل كنن. اونا دارن ماركسيسم متفاوتي رو- حتي متفاوت از ماركسيسمي كه من ساختم- ميسازند! دمشون گرم! (با خود حرف ميزند:) يعني ميشه كه اين يكي سر از مجمع الجزایر گولاك درنياره؟ يعني ميشه؟
مجري (با ناراحتي): آقاي ماركس، من متأسفم كه شما ما را گمراه كردين. شما قبلاً هيچ چيز درباره هابرماس به ما نگفته بودين، درحاليكه قول داده بوديد همه حقيقت را بگوييد. (روبه دوربين)، بينندگاه عزيز، شما چند تا اگهي تجارتي ببينيد تا ما سر از كار اين فرانكفورتيهاي تازه به دوران رسيده دربياريم.
صداي موسيقي مخصوص تبليغات تجارتي بلند ميشود. مجري با عصبانيت برميخيزد و رو به اطاق فرمان، فرياد ميزند:
ـ پس اين نومحافظهكارها چه غلطي ميكنن؟ بگير اين بوش فلان فلان شده رو. . .
* * *
چراغها فيد اوت ميشود. پرده ميافتد.
منبع:پژوهشکده ی حکمت و فلسفه
ژان بوردیار راجع به فرض محوری فوکو در تاریخ جنسیت که میگوید ((سرکوب زنان هیچگاه وجود نداشته بلکه برعکس منعی علیه سخنگویی از آن در میان بوده))را رد میکند و تقلیل یک موضوع جامعه شناختی به هنجاری زبان شناختی و گفتمانی را نادرست میداند.البته فکر میکنم از رابطه ی بین زبان و قدرت وارتباط آن بین قدرت و ساختار ها و اجبارهای اجتمتعی نمیتوان به سادگی رد شد اینها ارتباط نزدیکی با هم دارند.و همین هاهستند که شخصیت انسانی ما را دچار نوعی انحراف بیمارگونه کرده وشرایط تلخ زن بودن و مرد بودن را مکررا باز آفرینی میکنند .چرا که تعریف کنونی جامعه ی ما از زن یا مرد بازتاب ساختار های اجتماعی عمیق تریست که اکثر مردان رابه خودخواهان تاریخ (که به تعبیر دریدا همیشه در متن بوده اند)و اکثر زنان را به دیگر خواهان مظلوم(و در حاشیه )تقلیل داده .زنان استحمار و سپس استثمار شده اند(گرچه خودشان هم بی تقصیر نیستند پذیرنده ی ظلم هم به وجود انسانیش ظلم کرده)آنها صدها سال است فیلتر شده اند .سانسور و خود سانسوری عادتشان شده.
نهادهای قدرت هر کاری کرده اند و میکنند تا از زن و مرد موجوداتی بسازند که میخواهند و ساخته اند و میبینیم که هنوز هم در حال ساختن ا ند.و انسانرا و(به خصوص نیمه ی زن انسان را)به وسیله ی سنتهای پوسیده به موجوداتی _به تعبیر مارکوزه_کسر شده مبدل کرده اند که ساخته ی وراثت و پرداخته ی تقلید اند. زن به تفاوت در حقوق اجتماعی و مدنی وفردی وفرهنگی و اقتصادی وجسمانی که اساس و پایه ی نا برابری اش است عادت کرده.به تفاوت به مثابه ی حق برابر نداشتن خو گرفته.و.این تفاوت در ساختارهای اجتماعی و فردی چنان مهم و اساسی تلقی شده که خود را در شکل ظاهر (نحوه ی پوشش.آرایش و ظاهر شدن در اجتماع.و حتی در محیط خانه)در نحوه ی رفتار (طرز نگاه . تن صدا.طریقه ی حرف زدن.لبخند زدن.راه رفتن.نشستن.و..)در نقش اجتماعی (حرفه و مشاغلی که هر کدام از دو جنس میتوانند یا نمی توانند در جامعه بر عهده بگیرند)در درون خانواده(وظایف متقابل و متفاوت مرد و زن در برابر یکدیگردر امور مربوط به داخل یا خارج خانه) در نحوه ی تربیت فرزندان (تفاوت در نحوه ی پوشش و در آنچه میتوان یا نمیتوان انجام داد.در انتظاراتی که از آنها هست)و..نشان داده است.
با نیم نگاهی به جامعه تفاوت بر مبنای جنسیت در اجتماع چنان اهمیت دارد که هر گونه تفاوت دیگری در برابر آن رنگ میبازد .در حالیکه همین تفاوت در عین آنکه می توانست چنبن برجسته باشداما به نا برابری منجر نشود.
و به تفاوت در عین برابری برسد.این نابرابری حتی در خصوصی ترین ابزار ارتباطی یعنی زبان هم جریان دارد.و شاید(در عرصه ی کلان جامعه)به همین دلیل خواست قدرت در هر گونه نظام تمامبت خواه در ذات خود با آزادی زبان و بیان سر جنگ دارد .چون آزادی بیان هرگونه تقسیم نا برابر قدرت را به چالش می کشاند و رابطه ی نا برابر را به تدریج به رابطه ای برابر تبدیل میکند.
در نظام تمامیت خواه وجود تفاوت در اجتماع امکان هر نوع گفتگوی دو جانبه را تنها به میل و نظر فرد برتر پیوند میزند.و هر گاه تحقق خواسته های خود را در خطر ببیند با به کار گیری همه ابزارهایی که در فرهنگ و جامعه وسنن پوسیده دارد راه را بر هر دیالوگی میبندد و خواست خود را تحمیل میکند.
و خشونت (حتی در عرصه ی خصوصی ای مثل لباس پوشیدن )دوپینگ تربیتی این نظام ها میشود.این نوع جوامع ابتذال در معیشت و اقتصاد راو بی اخلاقی و ابتذال د ر سیاست راو ابتذال در ساختارها و فرهنگ اجتماعی را رها کرده و بحران ابتذال را در خیابانها جستجو میکنند.(در حالیکه ابتذال در خیابانها خود معلول علل فوق است).آنها معمولا و از سر دماگوژی و با سوءاستفاده از ادبیات چپ و ترجمه ی آن به سنت .شعار عدالت سر میدهند و عدالت را همان میدانند که مطابق با میل و منفعت آنهاست.تنها هنرشان در قضاوتهای مغرضانه و هیاهو های ناشیانه و تحریک تعصبها ی دروغین و عوام فریبیهای جاهلانه و عوام پرستی های احمقانه است.
کارل مارکس زمانی گفته بود:همه ی رویدادها دو بار به صحنه می آیند بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی. ما دهه ی شصتیها تراژدی انقلاب فرهنگی را به چشم ندیدیم اما کمدی دهه ی هشتاد را به وضوح شاهدیم.
* كارل، ريموند، پوپر فيلسوف اتريشي در اثر مشهور خود «جامعه باز و دشمنان آن» برگردان عزت اللّه فولادوند، (انتشارات خوارزمي، تهران). افلاطون را نشانه حقارت انساني مينامد!
* فردريش ويلهم نيچه، فيلسوف مشهور اگزيستانسياليست در اثر مشهور خود به نام: «غروب بتها؛ يا چگونه ميتوان با پتك، تفكر فلسفي كرد » افلاطون را زمينه ساز بدبختي بزرگي ميداند كه نهايتاً به «صليب» منجر گرديد. (مقصود اين است كه چگونه ميتوان از طريق تفكر فلسفي بتشكني كرد؛ يا: فلسفهي من پتكي است) براي بت شكني. او دربارهي افلاطون ميگويد: «او در نظر من به اندازهاي واعظ اخلاق و مسيحي مآب است -و ميدانيم كه مفهوم نيك به عقيدهي او برترين مفاهيم است- كه ميل دارم دربارهي پديدار افلاطون عبارت خشن نيرنگبازي برتر را... بر همهي عبارات ديگر ترجيح دهم. درس آموختن اين آتني از مصريان براي آدميان بسيار گران تمام شده است... بدبختي بزرگ دنياي مسيحيت آيدهآل گيرا و دو معنايي افلاطون است كه سبب شد طبايع شريف دورهي باستان دربارهي خود دچار سوءفهم شوند و پاي در راهي بنهند كه به صليب انجاميد.»
* اما بقيه فيلسوفان به اين تندي از افلاطون ياد نكردهاند. مثلاً مارتين هايدگر اين فيلسوف قرن 20 درمورد افلاطون در كتاب خود با عنوان نظريهي افلاطون دربارهي حقيقت ميگويد: «تفكر افلاطون تابع تحول ماهيت حقيقت است؛ تاريخ اين تحول، تاريخ فلسفهي مابعدالطبيعي شده است كه تحقق بلاشرطش در فلسفهي نيچه آغاز ميشود. از اين رو فلسفهي افلاطون... چيزي متعلق به گذشته نيست بلكه زمان حال تاريخي است ولي نه به عنوان تأثير تاريخي يا تقليد دورهي باستان يا حفظ سنت. آن تحول ماهيت حقيقت، به عنوان واقعيت بنيادي حاكم بر همه چيز تاريخ جهان كه در حال ورود به جديدترين دورهي جديدش است، حضور دارد.» هايدگر معتقد است كه معني حقيقت در طول تاريخ متحول ميشود: پيش از افلاطون، در دورهي فيلسوفان پيش از سقراط، حقيقت به معني ظهور وجود است، به معني روشني و آشكاري وجود (Offenbarheit) ؛ و فلسفه، شناساييِ وجود است؛ و در فلسفهي افلاطون و پس از افلاطون حقيقت به معني درستي (Richtigkeit) است. در اين مرحله فكر به وجود (Sein) نظر ندارد بلكه همهي توجهش معطوف موجود (das Seiende) است چنان چنان كه افلاطون موجود (موجود معقول، موجود حقيقي، موجود ايدهآل) را اصل و حقيقت ميداند و همهي اشيا ديگر را اشباح و سايههاي حقيقت (و هايدگر اين حالت را فراموش شدگي وجود Seinsvergessenheit مينامد) حال آنكه وجود اصل و روشنايي است و موجود شيء مريي در روشنايي. به عقيدهي هايدگر فراموش شدگي وجود كه با فلسفهي افلاطون آغاز شده است به طور دائم پيش ميرود تا در فلسفهي نيچه صيرورت (das Werden) به مرتبهي حقيقت به معني حقيقي بركشيده ميشود. به همين مناسبت هايدگر فلسفهي نيچه را فلسفهي افلاطوني معكوس (umgekehrte Platonismus) مينامد. مخالفان هايدگر و مدافعان افلاطون ميگويند هايدگر انديشهي افلاطوني را نفهميده است زيرا مخصوصاً مكالمهي سوفيست افلاطون (235 به بعد) نشان ميدهد كه اصل در نظر افلاطون وجود است نه موجود. اينان معتقدند كه هايدگر مكالمهي
سوفيست را اصلا نخوانده.((كانون پژوهشگران فلسفه و حكمت))