|
متن زير گفتوگوي جيان كارلومارچتي (Giancarlo Marchetti) با اوست در مورد خواستهها و آرايش. اين گفتوگو در 24 فوريه 2004 انجام شده است.که به بهانه ی مرگ پراگماتیست اینجا گذاشتمش...... |
|
*چطور به سمت مطالعه فلسفه كشيده شديد؟ وقتي نوجوان بودم، افلاطون و نيچه ميخواندم و به موضوعات مشترك بين آن دو فكر ميكردم. به نظرم اين برداشتي مشترك در بين مردم است كه فلسفه را عجيب ميدانند. من به گونهاي اتفاقي به دانشگاهي رفتم كه فلسفه در آن مردمي (popular) بود. در آنجا بود كه ياد گرفتم فلسفه يك جور شغل و حرفه عادي است كه من واردش شدهام. *چه كسي در طول تحصيل، تأثير بهخصوصي روي شما داشت؟ استادهاي مختلفي در دانشگاه شيكاگو مثل لئواشتراوس (Leo Strauss) چالزهرت شورن (Charles Hortshoune) كسي كه شاگرد ويت هد بود و رادلف كارناپ (Rudolph Cornap) افرادي كه كمي با هم متفاوتند اما بر من تأثير گذاشتهاند. *به چه فيلسوفي به طور خاص علاقه داريد و چرا؟ ويليام جيمز (William James) يكي از افرادي است كه بيشترين علاقه را به او دارم. او هرگز طبع بذلهگويش را در نوشتههايش فراموش نكرد. او مينوشت، زيرا از اين كار لذت ميبرد. اين شوري نشاطآميز در كار اوست كه من آرزو دارم، اي كاش شبيه او بودم. *ممكن است بپرسم چطور مينويسي؟ نوشتههايت را زياد حك و اصلاح ميكني؟ معمولاً با يك پيشنويس شروع ميكنم، بعد برداشت دوم را مينويسم و سپس براي ويرايش اين نوشته، چند هفته يا چند ماه وقت صرف ميكنم. *به فلسفه برگرديم. ميشود كمي راجع به نوع پراگماتيسمتان (pragmatism) حرف بزنيد؟ به نظرم اين كه من خوانش پراگماتيسم كلاسيك را متوقف كردهام، فقط نظري است كه چندان بارز هم نيست. هرگز در بند اين نيستم كه «برداشت ما ذهني است يا عيني» (objective of subjective). به نظرم بهترين كاري كه پراگماتيستها ميتوانند انجام دهند اين است كه خود را از تمايز سوژه و ابژه خلاص كنند. *تفاوت پراگماتيسم شما با «هيلاري پوتنام» (Hilary Putnam) چيست؟ فكر نميكنم چندان تفاوتي وجود داشته باشد. تفاوت ما شايد در اين باشد كه او به نظريه اهميت معنايي براي زبان، گرايش دارد. درحالي كه من به ويتگنشتاين متأخر نظر دارم كه البته شايد اين يك نوع تفاوت علاقهمندي باشد تا هر چيز ديگر. *آيا شما طرحي از تبارشناسي پراگماتيسم، پراگماتيسم نو، جايي كه ديويدسون (Davidson) را در آن قرار ميدهيد. پراگماتيسم «پوتنام» و خودتان داريد؟ به نظرم من وپوت نام، واكنش مشابهي نسبت به پراگماتيسم داريم. ما به وسيله آراي مردم به اين نتيجه رسيدهايم كه متفاوت ساختن مسألههاي تحليلي و تركيبي (the onalytic and syntheric) بين شاهد و فرضيه (observational and the theoretical) بين داده و ارزش (Fact and value) چندان اهميت ندارد و ديويي (Dewey) بود كه به درستي در تلاش براي پاك كردن اين تفاوتها برآمد. به نظرم، ديويدسون داراي اهميت بيشتري نسبت به من و پوتنام است و كارش در فلسفه زبان، همچون رابرت براندوم (Robert Brandom)، واقعاً تصور جديدي بين زبان و جهان به ما ميدهد. پوت نام و من صرفاً درسهاي ديويي را به كار ميبريم، در حالي كه براندوم و ديويدسون به زمينههاي جديدي رسيدهاند. *كمك امرسون (Emerson) به پراگماتيسم چه بوده است؟ من در اين مورد مطمئن نيستم. امرسون نويسنده گيجكننده و پرتناقضي است. شما ميتوانيد هرگونه كه خواستيد از او برداشت كنيد. او آشكارا و به مقدار زيادي به نيچه و جيمز نظر داشت. *اخلاق ويژه پراگماتيسم چيست؟ من فكر نميكنم پراگماتيسم اخلاق ويژهاي داشته باشد. اگر خوشايند شما باشد، بايد آن را داراي نوعي فرا اخلاق (meta-ethies) داشت. اما نوئل كانت، هنوز بزرگترين تأثير را در فلسفه اخلاق دارد. وقتي شما كانت ميخوانيد، ميانديشيد اخلاق آن قدر خاص است كه اشتراك كمي با هر پديده فرهنگي ديگري دارد و چيزي مجزاست. ديويي ميگويد كه ما به تفاوت بين اخلاق و امر عقلاني احتياجي نداريم. همه اهميت و تفاوت اين دو به وجود انسان برميگردد، وقتي مسأله حاد ميشود، آن را اخلاقي ميناميم وقتي حاد نيست آن را مسأله عقلاني ميناميم. اهميت اين نكته، بيشتر از آن چيزي است كه كانت به آن ميانديشد. چيزي است شبيه تفاوت منطق و احساس، منطق و هيجان يا فلسفه و اخلاق و غيره. بر اين پايه، آنچه ديويي براي فلسفه اخلاق انجام داد، جدا كردن آن از كانت بود. من فكر نميكنم پراگماتيسم سهم بيشتري در ساختن اخلاق داشته باشد. *پراگماتيسم به ساكنان دهكده جهاني چه پيشنهادي دارد؟ پراگماتيسم به ما يك دفاعيه فلسفي براي فرهنگ كاملاً سكولار شده ميدهد، فرهنگي كه نيچه آن را ناپديد شدن «تمام نشانههاي» خدا مينامد و همه چيز از انسان شروع ميشد. به نظرم اين نوعي انسانمحوري است. ها*در دهه 1870 هنگامي كه پراگماتيسم در همه جا پخش شده بود، نظريهي داروين نيز به شدت تأثيرگذار بودند. به نظر شما، تئوريهاي داروين چه اهميتي براي پراگماتيسم داشت؟ او محرك خوبي براي پراگماتيسم بود. دقت كنيد او نشان داد كه شما به يك ذهن فوق طبيعي براي انسان يا توانايي ويژهاي براي او، نيازي نداريد. به جاي آن ميتوانيد انسان را نوعي حيوان باهوش به حساب بياوريد او تكليف جديدي به فيلسوفها داد و پراگماتيسم بيشتر مورد توجه افرادي بود كه به چالشي كه داروين پديد آورده بود، توجه داشتند. من فكر ميكنم داروين يكي از مهمترين محركهاي پيشرفت پراگماتيسم بود، اما ين قضيه با مشاركت داشتن با پراگماتيسم خيلي متفاوت است. *به آخرين كتاب شما نگاه بكنيم: فلسفه و اميد اجتماعي. منظور شما از اميد اجتماعي چيست؟ يعني اين كه انسانها بتوانند به آنچه كه فكر ميكنند، عمل كنند، اعضاي برابر جامعه جهاني باشند و ترس از يكديگر نداشته باشند. *دموكراسي ايدهآل چيست و چطور ميشود آن را تشخيص داد؟ خب پرسشهايي همچون آيا قاضيها تحتفشار سياسي هستند؟ آيا مطبوعاتآزاد، هر آنچه خود ميخواهند چاپ ميكنند يا توسط ارگانهايي يا افرادي سياسي مورد نظارت قرار ميگيرند يا نه؟ آيا انتخابات آزاد است؟ آيا سطح آموزش شهروندان آنها را قادر به درك مسائل سياسي ميكند؟ آيا نظارت اعمال شده توسط ثروتمندان بر روي فقرا، آنها را نسبت به بيان آراي مورد علاقهشان مرعوب ميكند يا نه؟ و انواع چيزهاي ديگر، مطرح است كه پايه دموكراسي هستند. به اين وسيله ما تجربههايي قابل شرح داريم كه به وسيله آن ميتوانيم نشان بدهيم دولتي دموكراتيك است يا نه. *در مورد سياست آمريكا چه ميانديشيد؟ به نظرم ما در حال ليز خوردن زير نظارت «راست» در آمريكا هستيم. جمهوريخواهان بر كنگره تسلط دارند. تسلط راستها بر حزب جمهوريخواه رو به زياد شدن است. چه آنها را راست مذهبي بناميم چه مسيحي بنيادگرا. همچنين من فكر ميكنم رئيسجمهور به دليل خلاص شدن از دست دولت رفاه (welfer state) پول را هرچه بيشتر در اختيار ثروتمندان قرار ميدهد. من در مورد سياست آمريكا، خيلي بدبينم. *هدف فلسفه به نظر شما چيست؟ به نظرم، فلسفه از آن دست چيزهايي نيست كه هدف دارند. به نظرم اين وظيفه اجتماع است كه مسير تغيير را حفظ ميكند و سعي دارد گفتار ما را با مسائلي كه درحال رخ دادن است، سازگار كند. در قرن هفدهم، فيلسوفها تلاش كردند تا گاليله و نيوتن را وارد گفتوگوي خود كنند. در قرن 18، آنها ايدههاي خود را در قالب انقلاب فرانسه بيان كردند. در قرن 19، آنها سعي كردند داروين را وارد بحث كنند. در قرن بيستم، آنها آراي خود را در فرويد جستند. فرهنگ و اجتماع، تغييرات را حفظ ميكند و ما فيلسوفها را افرادي ميناميم كه سعي ميكنند به مقدار كافي اين تغييرات را قابل تحمل كنند. *فلسفيدن براي شما بهطور شخصي چيست؟ ما عملي را فلسفيدن يا عمل فلسفي ميناميم كه در آن، كتابهاي فلسفي را ميخوانيم و درباره آن فكر ميكنيم. همانطور كه در نقد ادبي، شخص كتابهاي گوناگوني را ميخواند و سعي ميكند آنها را با هم، هماهنگ كند، فيلسوف هم شخصي است كه كتابهاي به خصوص ديگري را ميخواند و سعي ميكند آنها را با هم هماهنگ كند. *از ديدگاه شما ساختارشكني (deconstruction) چيست؟ فكر نميكنم چيزي مثل ساختارشكني داشته باشيم. دريدا (Derrida) را در بيشترين حد تحسين ميكنم. او يكي از بهترين خيالپردازان (imaginative) فلسفي قرن بيستم است. اما هرگز نتوانستهام بفهمم ساختارشكني چيست. او از جهتي بسيار شبيه نيچه است كه در گذشته فلسفي، پديدهاي جذاب و هيجانانگيز به نظر ميرسيد، اما به نظرم هيچ شيوه (method) يا برنامهاي به ما نداد. گاهي برخي ميگويند كه دريدا، برنامه يا شيوهاي بنا نهاده كه ساختارشكني ناميده ميشود. من به آنچه آنها عقيده دارند، اطمينان ندارم. *برخي نقدها، يا سوءتعبيرها به شما نسبت دادهاند كه نسبيتگراي پست مدرن هستيد. پاسخ شما به اين اتهام چيست؟ فكر نميكنم «نسبيگرايي پست مدرن» هيچگونه معني روشني داشته باشد. به نظرم اگر نسبيگرايي به اين معنا باشد كه تنها يك راه درست در جهان داريم، من جداً يك نسبيگراي پست مدرنم. حدس ميزنم اين شيوه به اين دليل به وجود آمده كه برخي فكر ميكنند، هيچ شيوهاي در دنيا وجود ندارد كه ارضاءكننده نيازهاي آدمي باشد. آنها به تغيير، نياز و علاقه دارند. آنچه براي ما در بيشتر نقاط اهميت دارد، اين است كه اين تغيير را حفظ كنيم. نسبيگرايي براي من كلمه مناسبي به نظر نميآيد. شايد اشتباهپذيري (fallibilist) بهتر باشد. به نظرم كلمه پست مدرن داراي هيچ معناي روشني نيست و من سعي ميكنم از آن اجتناب كنم. در يادداشتهاي بسياري، شما بر روي نوعي جامعه بيطبقه، بيرديف و برابريطلب بحث ميكنيد. از چه راهي ما ميتوانيم در پيدايش سوسيال دموكراسي شريك شويم. به نظرم آنچه اهميت دارد اين است كه مشاركت ثروت و قدرت شكسته شود. در كشور من، ما به تركيبي نياز داريم كه در آن ثروت نتواند قانونگذار را تطميع كند و نتواند در پوشش رسانهاي، نامزد موردنظر خود را مورد تاخت و تاز قرار دهد. اينها تمام انواع خاص، عملي و جزئي شدهاي است كه اتفاق افتاده. چيز تازهاي ندارم كه به اين نكتهها اضافه كنم. سوسيال دموكراسي در آمريكا، تقريباً با همان مسائل مشابهي روبهرو است كه بيشتر جنبشهاي چپ، در اغلب كشورهاي ديگر با آن روبهرويند. *نقش روشنفكري در آمريكا چيست؟ آنها تا آنجا در سياست نقش دارند كه فقط به شهروندان در مورد در خطر قرار گرفتن دموكراسي هشدار بدهند. در جايي كه روشنفكر در يك كشور غيردموكراتيك كار ميكند، تلاش او در ايجاد دموكراسي، تأثيري مستقيم دارد. در مورد انديشمندان فمينيست چه ميگوييد؟ به نظرم فمينيست، جنبش اجتماعي خارقالعاده و موفقي بوده است و يكي از بهترين چيزهايي است كه در غرب اتفاق افتاده. در كشور من، موقعيتهاي اجتماعي، با آنچه كه در چهل سال قبل بود، كاملاً تفاوت پيدا كرده است. اما به نظرم انديشمندان فمينيست، هيچ شيوه مخصوصي در شناختشناسي، اخلاق و فرا اخلاق ندارند. آنها، تنها نقشي را خاطرنشان ميكنند كه دريدا آن را در سنت تفكر فلسفي «phallogocentrism» مينامد. اين نوع نگرش، نقش اصيل است، اما پايهاي براي يك نگرش فلسفي نو نيست. شما فايده روانشناسي را براي فلسفه چقدر ميدانيد؟ نه خيلي، اما از اينها گذشته، شايد من از آن بياطلاع باشم. افرادي مثل چامسكي يا فرر را هرگز نديدهام كه روانشناسي انجام داده باشند، هركدام براي فلسفه يا فرهنگ كارهايي انجام دادهاند. اولين كتابتان، «چرخش زباني» را چگونه ميبينيد؟ حالا كه 35 سال از نوشته شدن آن ميگذرد. به نظرم، يكي از چيزهايي كه فلسفه تحليلي انجام داد، متقاعد كردن فيلسوفهايي چون «دامت» (Dummett) بود كه مطرح ميكردند، فلسفه زبان، ابتداي فلسفه است. او پيش از اين نتيجه گرفته بود كه اگر ما نظريه نظاممند معنايي نداشته باشيم، نميتوانيم به فلسفه اشتغال بورزيم. به نظر ميرسد اين خط فكري اشتباه باشد. از طرف ديگر، جايگزيني مهارت به وسيله زبان، در كار افرادي چون «سلرز» (sellars) به متقاعد كردن مردم كمك كرد كه ميتوانند درباره باور زباني حرف بزنند درحالي كه در مورد مهارت يا خودآگاهي (consciousness) حرفي نزده باشند. اين يك قدم به جلو بود. *آينده فلسفه چيست؟ به نظرم اين يك موضوع كاملاً غيرقابل پيشبيني است، مردان و زنان خلاقي به زودي ميآيند كه همه را شگفتزده خواهند كرد. ويتگنشتاين و هايدگر غيرقابل پيشبيني بودند. آنها تصور ما را از فلسفه تغيير دادند، همچنان كه كانت و هگل چنين كردند. هيچكس نميتوانست كانت يا هگل را پيشبيني كند. در قرن بيست و يكم هم ممكن است زوجي خلاق، همعرض اين دو پيدا شود، اما ما تا اين افراد را نشناسيم، نميدانيم آينده فلسفه چگونه خواهد بود. *آينده فلسفه تحليلي چگونه است؟ من مطمئنم كه مردم به خواندن «كارناپ»، «كوين»، «ديويدسون»، «براندوم» و... ادامه خواهند داد. از اين جهت، آينده به فلسفه تحليلي تعلق خواهد داشت. اما ذكر اين پرسش همانند آن است كه كسي در دهه 1830 ميپرسيد: «آيا آينده به ايدهآليسم آلماني تعلق خواهد داشت؟» كمتر كسي ميتوانست پيشبيني كند يا اميدوار باشد كه كسي به خواندن كانت و هگل ادامه دهد. اما نتيجه خواندن كانت و هگل ممكن نبود شبيه به آن چه كه بعد از آن «ايدهآليسم» آلماني ناميده شد، به نظر بيايد. به همين دليل، فكر ميكنم كه نتيجه خواندن «ويتگنشتاين»، «ديويدسون»، «براندوم» و... شايد خيلي شبيه آن چيزي نباشد كه امروزه فلسفه تحليلي ميناميم. آنچه توليد ميشود، به قريحه كساني كه ميآيند، بستگي دارد. |
|
|