فلسفه يعني رنج...
«یکی از درسهایی که از تاریخ میتوان آموخت این است که هیچکس از تاریخ درس نیاموخته است» هگل
چندی پیش مناقشه ای با یکی از دوستان (فریاد آرام )بر سر اینکه"آیا میتوان از مفهومی به نام روشنفکری دینی سخن گفت؟"و "اصلا خصوصیات روشنفکر و به تبع آن روشنفکری دینی چیست؟"پیش آمد. از نظرایشان کنار گذاشتن سنت و فرهنگ و نگاه دینی به جانب مسائل(در فرهنگی که دین هنوز غالب است) تنها راه برای ترقی و پیشرفت کشوراست ونگرش دینی به سمت مسائل سبب هر چه دیر به وقوع پیوستن این پیشرفت میشود.وبه همین دلیل هر گونه نظریه پردازی روشنفکرانه ی دینی کاری بی اساس است.با تاکیدی که بنده بر فرهنگ و زبان دارم(به تاسی از ویتگنشتاین )سعی خواهم کرد دلیل تاکیدم بر مدرنیته بومی که رنگ فرهنگ ایرانی را داراست وبه تبع آن روشنفکری برخاسته از فرهنگ غالب جامعه یعنی فرهنگی دینی(متاسفانه روشنفکران خود را از فرهنگ عامه جدا میکنند و به نظرم مطالعه ی فرهنگی و اجتماعی عمیقی در این زمینه باید انجام شود)ایرانی را توضیح دهم. .1مفهوم واژه ی روشنفکری چیست؟وآیا میتوان مقوله ای به نام روشنفکری دینی را جدی گرفت؟آیا روشنفکران دینی شخصیت و تشخص هویتی شان را از جامعه ی عقل محور گرفته اند؟از همه مهمترآیاما باید برای رسیدن به مدرنیته ای ایرانی "روشنفکری"ای از نوع ایرانی داشته باشیم؟وآیا لازمه ی این روشنفکری، سکولار بودن است؟(مقصود از سکولار بودن اینجا به معنی قوی کلمه است، نه به معنی ضعیف آن. سکولار ضعیف یعنی خواهان جدایی نهاد دین از نهاد سیاست و به این مفهوم خود من سکولار هستم. اما سکولاریته به این مفهوم که انسان ذهنش را از هر گونه موضوع مقدس پاکسازی کند، سکولاریته به مفهوم قوی است.) پرسشي هم كه در پياش می آید این است که آيا روشنفکر باید ذهنش را از دین پاک سازی کند؟که در این صورت مفهوم روشنفکری دینی مفهومی پارادوکسیکال میشود.بهتر است اول ببینیم اصلا تعریف مفهوم روشنفکری چیست؟ اندیشمندان مختلف تعاریف مختلفی از روشنفکری ارائه داده اند،گرامشی با نگاهی بدبینانه روشنفکران را کارشناسان مشروعیت بخشی میداند که ضرب آهنگ تحولات اجتماعی را کنترل و اقتدار سرآمدان حکومتی را حقانیت میبخشند.الوین گولدنز آنان را جمعیتی "گفتاری" میداند که یک فرهنگ گفتمان انتقادی را در جامعه رواج میدهند.مانهایم روشنفکران را ایدئولوگهای طبقات مختلف میداند که یک "طبقه ی در خود" به شمار نمیروند.ماکس وبر میگوید آنها کسانی اند که به سبب ویژگیهای شان دسترسی خاصی به دستاوردهای مشخصی که ارزشهای فرهنگی هستند دارند و رهبری جامعه ی فرهنگی را غصب کرده اند.ادوارد سعید میگوید :روشنفکر کسی است که در برابر قدرت از حقیقت دفاع میکند.اما شایدوجه مشترك همه آنان را كه "روشنفكر" ناميده مي شوند را "طلب و جستجوي مدام معرفتي و كوشش مستمر براي دستيابي به ظرفيتهاي معنايي و انديشه اي جديد"(به تعبیر علی پایا) در نظر گرفت در این صورتبندی مفهوم روشنفکر مثل همه ی مفاهیم دیگر یک "دال" شناور و تهی است که میتواند در بستر و زمینه ی گفتمانهای مختلف تکرار شود و به مدلول های مختلف دلالت کند(در تعبیری لاکلاوی).چرا که در طول تاریخ یکی از نقشهای مهمی که روشنفکری برای بشریت انجام داده "سنتز سازی" است یعنی متبلور کردن تجربه ی یک جامعه و ایجاد یک سنتز فکری که وقتی افراد جامعه به آن نگاه میکنند بتوانند خلاصه و کلاسه ای از تجربه ی خودشان را در آن سنتز ببینند.اين تكاپوي دائم و تلاش برای دستیابی به ظرفیتهای معنایی و این سنتز سازی به شيوه هاي مختلف تحقق مي يابد و جلوه های نظری و عملی متنوعی بخود می گیرد. شماري از كساني كه به صفت روشنفكر موصوف مي شوند عقل نقاد را در تکاپوهای معرفتی بر صدر می نشانند و با مدد گیری از توانائیهای آن همه امور از جمله توانائیهای خود عقل نقاد را مورد وارسی و موشکافی قرار می دهند و می کوشند با عرضه مدلهایی واقعیات پیچیده را فهم کنند و راههای برون شد از تنگناها و بن بستها و دشواریها را بیابند. برخي ديگر از روشنفكران احيانا، در عين آنكه براي عقل اهميت قائلند، به آنچه كه از رهگذر تجربه هاي شخصي كسب مي كنند وزن معرفتي بيشتري مي بخشند. گروهي از روشنفكران به طغيان عليه عقل برمي خيزند و عواطف و احساسات و اراده را راهنماي عمل خود قرار مي دهند. گروهی دیگر بر ظرفیت وحیانی توجه دارند سعی دارند انسان عصر مدرن را مانند پیشتر ها در برابر یک واقعیت قدسی قرار دهند ،یعنی همان چیزی که پدیدارشناسی "اتو" میگوید.در این فضا وابستگی مطلق ،شور و شوق به بیکرانه (به تعبیر ماخر)و امر قدسی و مینوی (به تعبیر اوتو)با نوعی وارستگی از تعقل غیر قدسی همراه میشود.در این فضای گفتمانی تعقل نهایتا یک امر قدسی شمرده میشود و معرفت نیز به طور قطع با امر قدسی و تحقق آن در وجود شخص متعلم مربوط میشود.در چنین فرا گفتمانی نمی توان به انسان در برابر جهان و جهان در برابر انسان فکر کرد.نمیشود به رابطه ی بی واسطه ی سوژه و ابژه اندیشید.نمیتوان در گزاره های جدی آن تردیدی روا داشت و در مدعیات آن تجربه و آزمون را جاری کردو بی طرفانه و غیر عاشقانه و عاقلانه با جهان رابطه برقرار کرد.(.این برداشت به نظرم با این که با توجه به کاستیهای عقل به وجود آمده اما بهتر است در ساحت فردی باقی بماند چراکه قابل تسری به همه ی جامعه نیست وبه غایت فردیست. .) در همینجاست که مسئله ی زمینه و شکل زندگی و تاثیرش بر دین وسنت و مدرنیته و تجدد و ایجاد سنتزی از آن دو بروز میکند.وبرای رسیدن به پرسشهایی که در باب روشنفکری دینی در ابتدای بحث عرض شد بهتر است تمهیدی نظری از ویتگنشتاین برای روشنتر شدن قضیه،عنوان کنیم... .۲. لودویگ ویتگنشتاین در دوره ی دوم تفلسفش توجه بسیارژرف و دقیق خود را صرف نقشى كه زبان در شكل دادن به شخصيت آدمى و در تعامل ميان افراد يك جامعه بازى مى كند، معطوف داشت.طوری که كل محتواى «پژوهش هاى فلسفى»ویتگنشتاین بررسى در باب ماهيت زبان و جامعه وفرهنگ و ارتباطات پيچيده ی ميان آنهاست. آموزه هاى او در «پژوهش هاى فلسفى» را مى توان بدين صورت خلاصه بندى كرد: بنا براین گفتارروشنفکران یک جامعه باید شناخت کافی از بافت و ساختار ذاتی سنت گذشته ی جامعه و فرهنگی که در آن زندگی میکنند پیدا کنند و بر چگونگی این سنت و عواملی که برآن تاثیر داشته اند و ساختارش را شکل داده اند ،اشراف داشته باشند.روشنفکر باید بداند معضل سنت و مدرنیته در جامعه اش چیست؟و با توجه به این معضل چگونگی قرائت از سنت و دین را گزینش کند تا از این طریق گریزی بزند به مدرنیته ی آن سنت خاص.(شاید در تاریخ ایران ناب ترین تجربه ی اینچنینی را ما در عصر مشروطه شاهدیم که متاسفانه نیمه کاره رها شد.در عصر مشروطه انگار مدرنیته ی ایرانی با توجه به زمینه و فرهنگ جامعه ی ایرانی متولد شد اما در همان کودکی مرد ).پس روشنفکران ديني به اقتضای حضور در یک "شکل زندگی" خاص و وابستگی به یک سنت تاریخی با شعائر و شیوه ها ومعانی و مضامینی مالوف هستند كه مثلا روشنفکران غربی و سکولار( در معنای قوی کلمه )فاقد آنند ،عکس این قضیه نیز صادق است. پس بنا، بر این تمهید نظری کوتاه و با پذیرش این چهار چوب نظری حال میتوان گفت مقوله ی روشنفکری دینی در جامعه ای مانند ایران بسیار قابل تامل است و باید جدی اش گرفت.گرچه باید عنوان کرد روشنفکران دینی ما به درک واقعی از شرایط جامعه ی در حال گذار نائل نیامده و در فضایی سرشار از بازیهای گفتمانی گوناگون و متضاد سرگردان اند گروهی دعوت به بازگشت به هزاران سال پیش میکنند و گروهی با توسل به شعر خوانی و پرداختن به عرفان سعی درارائه ی راه حل در باب سنتز ذکر شده میباشند .و این با فضای فعلی جامعه ی ایران همخوانی ندارد.(این شخصی بنده است). در حالیکه اين واقعيت اجتماعي-تاريخي و معرفتی غیر قابل چشم پوشیست که تحقق هر نوع گذار به تراز هاي معرفتي-رفتاري كمال يافته تر در گرو بهره گيري سنجيده از سنت (دین) وهمچنین كوشش در پالايش نقادانه آنست. روشنفكر ديني باید باور داشته باشد كه در خلا معرفتي نه مي توان انديشيد و نه مي توان عمل كرد. او باید خود را عضوي از سنت ديني جامعه خود به شمار آورد و به اهميت اين سنت و نقش بالقوه آن در تبديل شدن به يك فرصت (در برابر عمل كردن به منزله يك تهديد) توجه داشته باشد، و همه كوشش خود را مصروف آن مي كند كه با شناخت بهتر امكانات و ظرفيتهاي موجود در اين سنت و نيز درك و فهم عميق شرايط جهاني و آشنايي جدي با پيشرفتهاي معرفتي جديد، از بهترين الگوها براي انجام فرايند گذرو ایجاد سنتز، به نحو بهينه بهره بگيرد.. دکتر نصر متولد سال 1312 در تهران است. او در خانواده ای مذهبی و درگیر سیاست زاده شد. نیای مادریش دختر شیخ فضل الله نوری بود و پسر عموی مادریش نورالدین کیانوری رئیس حزب توده ی ایران. پدرش سید ولی الله نصر از پزشکان معروف و نزدیکان دربار رضا خان و از دوستان فروغی (که به گفته ی خود دکتر سید حسین نصر «مثل عمو»یش بود) به شمار می رفت. سید ضیاء طباطبایی و محتشم السلطنه ی اسفندیاری – که به ریاست مجلس وقت هم رسیده بود - نیز از خویشان و دوستان خانوادگیشان محسوب می شدند. افزون بر اینها خود دکتر نصر نیز می گوید: «به گمانم هفتاد در صد نخست وزیران از جمله منصور الملک و وزیران کابینه های مختلف از دوستان نزدیک پدرم بودند [...]» (صص 21 و 22) در خارج از ایران نیز اشخاص بانفوذی از آشنایان خانوادگی آنان به شمار می آمدند «سفیر ایران در عراق، آقای رئیس نیز از بستگان ما بود [...] یکی از خاله های مادرم همسر آقای صدر از مقامات برجستهء عراق – نایب السلطنه و رئیس سنای این کشور – بود.» . دکتر نصر در دوازده سالگی (1324) برای تحصیل به آمریکا می رود و پس از اخذ مدارک کارشناسی طبیعت شناسی و کارشناسی ارشد زمین شناسی و ژئوفیزیک (1335) و درست پس از اخذ مدرک دکتری فلسفه ی علم (1337) با رساله ای تحت عنوان «مدخلی به نظریات کیهان شناختی در اسلام» (ص 74) به ایران باز می گردد و نزد استادان بزرگی چون سید عبدالحسین رفیعی قزوینی، مرحوم طباطبایی، استاد مهدی الهی قمشه ای، استاد جواد مصلح، استاد سیدمحمد کاظم عصار به تحکیم مبادی مطالعاتش در زمینه ی فلسفه های رایج در تمدن اسلامی مبادرت می ورزد. او از سال 1347 تا 1351 به معاونت و ریاست دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران می رسد و از سال 1351 تا سال 1353به ریاست دانشگاهی که نام فعلی آن دانشگاه صنعتی شهید شریف است منصوب می شود و از اقدامات مهم او در آنجا وارد کردن درسهایی در علوم انسانی و به راه انداختن بحثهای مقارن میان علوم تجربی و علوم انسانی است. دکتر نصر در سال 1353 «انجمن شاهنشاهی فلسفه» (نام فعلی پژوهشگاه حکمت و فلسفه) را بنیاد می گذارد که از مراکز مهم پژوهش در فلسفه ها و عرفان رایج در تمدن اسلامی و انتشار کتابهای مهمی در این زمینه است. او در سال 1356 ریاست دفتر زن حاکم طاغوتی وقت را پذیرفت و بیشتر به همین سبب، چند ماه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی به خارج از کشور نقل مکان کرد و تا کنون در چند مرکز علمی و بیشتر از همه در دانشگاه جُرج واشنتگتُن آمریکا مشغول به تحقیق و تدریس است. او درباره ی موضوعات متنوعی نوشته و یا سخن گفته است از جمله فلسفه، دین، روحانیت، موسیقی، هنر، معماری، علم و هنر، گفتگوی تمدن ها و... فراتر رفتن از اديان و دست يافتن به ساحت معنوي كه امر قدسي را در ميان خود گرفته است، از محورهاي اساسي گفته هاي نصر بشمار مي رود؛ معنويتي كه مدرنيته و تجدد آن را به پستوي فرهنگ و زندگي رانده و نصر را واجد مأموريت آسماني براي مقابله با تجدد و از بين بردن مدرنيته و بازگرداندن امر قدسي به محور زندگي انساني گردانده است. از اين مساله، برخوردهاي ديگر نصر با مباني و مظاهر دنياي مدرن شروع مي شود و وي در زمينه هاي فلسفي، ديني، هنري و فرهنگي با استناد به نوشته هاي مدرن ستيزان غربي و سنتگرايان شرقي، رسالت خود را به پيش مي برد. از اين منظر است كه نصر هنرهاي سنتي را در اولويت كاري خود قرار مي د هد و يكي از جبهه هاي برخورد سنت و تجدد را در آنجا مي گشايد. او در هنرهاي سنتي اصالت امر قدسي را مي يابد و آن را در كنار حكمت اشراقي و معنويت متافيزيكي در برابر بي معنايي دوران جديد قرار مي دهد و ايده هايي را كه فرهنگ و زندگي ايراني را چندي است آفت زده كرده است، با زباني ديگر و لحنی پيامبرانه عرضه مي كند. نصر از بديهاي مدرنيته مي گويد، بدون اينكه از مزاياي آن سخن گفته باشد. از تجددانديشان شرقي انتقاد مي كند كه چرا سنت آسماني را رها كرده و به دنبال سكولاريسم مي روند. بنابراين ايراني بودن از نصر هم رنگ ديگري مي يابد. نصر ايراني بودن را در آويزان بودن ميان آسمان و زمين مي داند كه راهگشاي رسيدن به انسان كاملي است كه سنت به آن اشاره داشته است؛ نصر به پيروي از عرفان سنتي رسيدن به درجه كمال متافيزيكي در انسان امروز را در التزام به تصوف فردي و جمعي مي داند و اينگونه معنويت را مرتبط با عالم روح و روحانيت مي پذيرد. آنچه از گفته هاي نصر در اين رابطه به دست مي آيد، همان عرفان سنتي است كه امروزه به جاي بلخ و قونيه، از نيويورك و واشينگتن به گوش مي رسد. اما يكى از امتيازات دكتر نصر اين است كه منظومه فكرى دارد. باورهاى فكرى و مبانى رو بنايى و زير بنايى اش هماهنگ است.(لازم است اینجا بگویم من به لحاظ فکری بیشتر به آقای سروش م ؛ در واقع به قرائت نو اندیشانه و متجدد از دین نزدیکم) اما همینجا شاید خوب است گفته شود که آرای دکتر سروش (که زمانی پدر فکری ام محسوب میشد) ؛آن انسجام بین زیربنا و روبنایی که نصر دارد را ندارد.به قول استاد قائم نیا(درهمايش نقد و بررسي انديشه هاي دكتر سيد حسين نصر در دانشگاه تهران)سنت گرايي از چشم انداز حكمت خالده (دکتر نصر)به پديده ي دين نگاه مي كند و نوانديشي از چشم انداز مدرنيسم و فلسفه هاي جديد. اين تفاوت مبنا ي اين دو جريان است. در اين دو جريان از دو پنجره ي متفاوت به پديده ي دين نگريسته مي شود. نوانديشي ازپنجره مدرنيسم وفلسفه هاي جديد نگاه مي كند. اين نگاه هر مقوله اي از دين را كه مطابق فلسفه هاي جديد و ذوب در آنها باشد مي پذيرد و هر چيزي كه مطابق نباشد را كنار مي گذارد. سنت گرايي هم از چشم انداز حكمت متعاليه تفسيري از دين ارائه مي دهد كه در اين چشم انداز دين كاملاً يك منظر سنتي و ماهيت سنت گرايانه پيدا مي كند. دكتر نصر نسبت به اين فلسفه ها بدبين است. اما در آثار نوانديشان، فلسفه هاي جديد، واقعاً جاي وحي مي نشيند و تمجيد بيش از حدي از آنها مي شود.البته خود اين دو نگاه جاي بحث دارد. فلسفه هاي جديد هم مثل همه ي فلسفه هايي كه در عالم بوده، قابل ارزيابي هستند. سنت گرايي همه اين فلسفه ها را بر اساس يك مبنا، آن هم ارتباط اين فلسفه ها با عقل جزئي بشر، عقلي كه از عقل شهودي بريده شده است مي سنجد. و معتقد است چون اين فلسفه ها دستاورد عقل جزئي، عقل دكارتي يا عقل محاسبه گر است كه در عصر جديد يكه تاز ميدان شده، همه ي اين فلسفه ها بايد رد شود.اما اين كه ما در مقابل فلسفه هاي جديد منفعل محض باشيم و بدون يك ارزيابي انتقادي فلسفه اي را بپذيريم و بعد اين فلسفه ها را در عالم اسلام و در تفكر ديني بررسي كنيم جاي بحث دارد. نگاه پديدار شناختي ميان سنت گرايان برجسته است. مطالعاتي كه سنت گرايان راجع به مقوله ي دين انجام دادند واقعاً مطالعات مهمي است، چون از منظر پديدار شناختي انجام شده است و ويژگي هايي مانند وارد جزئيات شدن و كنار گذاشتن پيچك هايي كه مزاحم تفكر مي شود را داراست. البته در آثار سنت گرايان نگاه هاي جديد مثل نگاه هاي معرفت شناختي به دين به چشم نمي خورد. در مقابل، ديدگاه نوانديشي نسبت به مقوله ي دين نگاه پديدار شناختي ندارد. در صورتي كه براي كسي كه مي خواهد دين شناسي انجام دهد، وارد محدوده ي دين شدن و بررسي هاي پديدار شناختي ضروري است؛ مانند مطالعات وسيعي كه سنت گرايان درباره ي اسلام و مسيحيت انجام داده و وارد خود محدوده ي دين شده اند. اينجا خوب است به نكته اي ديگر هم اشاره شود:يكي از مغالطه هايي كه نوانديشان دچار آن شدند ولي سنت گرايان تا حدي از آن پرهيز كردند، خلط كردن ميان مسيحيت و اسلام است. در نوانديشي مشاهده مي كنيم كه افراد، اتفاقاتي را كه در عالم مسيحيت رخ داده را به راحتي بر اسلام تفسير مي كنند و تمايزات ميان اسلام، مسيحيت و مذهب پروتستان را ناديده مي گيرند؛ ولي در آثار سنت گرايان به تفاوت هاي اين دو جريان ديني توجه شده است. البته در سنت گرايي هم در بعضي بخش ها اين دو جريان ديني خلط شده، ولي تفكيك هاي جالبي ميان آنها صورت گرفته است. در اين بحث مي توان به طور مشخص از كتاب «آرمان ها و واقعيت هاي اسلام» دكتر نصر نام برد. البته در نتيجه گيري، دست آورد سنت گرايي،يعني وحدت متعاليه ي اديان، با دستاورد نو انديشي، يعني پلوزاليزم ديني، به يك جا منتهي مي شود؛ گرچه از لحاظ مبنا كاملاً متفاوت اند. شاید لازم است نگاهی مابین این دو؛ شکل بگیرد. اعتقادات و اخلاقياتي وجود دارند كه در هر زمان و مكاني و در مورد هر انساني صحيح، سَرِه و صادق بوده .اما برخي از تغييرات و تبديلات وارد شده از طریق مبانی مدرنیسم در ساحت اديان غیر قابل چشم پوشی است.و اینجا عنصر زمان نقشی پررنگ را داراست . نمیدانم میتوان از سویه های مثبت این دو نگاه؛ نگرشی(موکدا میگویم نگرش)به وجود آورد که هم تجدد و ساختارها و کارکردها و تقابلهای حاصل ازمدرنیسم را مد نظر قرار دهد و هم پیکره ای از وحی ومعنویت را که در هر عصر و هر مکان ثابت و غیر قابل تغییر است را. چرا که نه میتوان انتظار داشت تا اديان برای همه ی اعصار دست نخورده و بكر باقي بمانند و تسليم تغيّرات زمانه ي مدرن نگردند و همان نگاه ديرين و پيشين خويش به مقولاتي چون، حقيقت، مدارا، ارتداد و. . را تغيير نداده و كما في السابق حفظ نمايند( زیرا ديگر معنا و محلي براي تحقق عينيِ آرزوهاي سنت گرايان و وحدت متعاليِ اديان باقي نمي ماند)ودر موازات آن !

اما روشنفكران، در معنای دقیق کلمه، حاملان و نمایندگان مرجعيت اجتماعي به شمار می آیند و به این اعتبار در برابر سياستمداران و "متخصصان" جای می گیرند که مراجع سپهر تعاملات سیاسی و سپهر دانشها و فنون تخصصی هستند. روشنفکر در تلاش است تا فهم بهتر و عمل بهتر و اراده نيك را محقق كند و "روشنفکر دینی" کسی است که روشنفكري و دينداري را به شيوه اي متلائم با يكديگر همراه كرده است. اما از آنجا كه هم "روشنفكري" و هم "دينداري" به انحاء مختلف تعريف مي شوند مي توان انتظار داشت كه اصناف متنوعي از "روشنفكري ديني" به منصه ظهور رسيده باشد .البتهاطلاق عنوان "روشنفكر ديني" امري دلبخواهي نيست و به عبارت ديگر "روشنفكري ديني" لفظي نيست كه شباهت ميان مصاديق آن از سنخ "شباهت خانوادگي" آنگونه كه ويتگنشتاين مي گفت باشد. رشته هايي واقعي ميان روشنفكران ديني پيوند، برقرار مي کند و آنان را با اين مشخصه هاي اصلي مي توان از ديگران بازشناخت. از جمله این مشخصه ها آنکه روشنفکران دینی در تکاپوی مستمر برای گسترده تر ساختن ظرفیتهای نظری خود هستند. این افراد دغدغه های اصیل انسانی دارند و می کوشند با توانائیهای ذهنی و ادراکی خود پاسخهایی درخور برای این دغدغه ها ارائه دهند. به عنوان نمونه آن دسته از روشنفکران دینی که به ظرفیتهای عقل نقاد توجه دارند بر آموزه اخلاقی ترویج امید و پرهیز از پراکندن روحیه ضعف و ناامیدی و بی عملی تاکید دارند در این نگرش بیش از آنکه بر تمامیتی قدسی تکیه شود بر خوانشهای مختلف بر امر قدسی تاکید میشود.درک این گروه سیال ،عصری،و تارخی،نسلی و تکاملی از پدیده ها مقولات و مفاهیم است.و فهمی نو شونده از وحی ارائه میشود(مانند نگرش سروش)در این منظر جامعه و انسان مدام باید خودش را با سطح معرفت عصری از دین تناسب دهد. .
که واژگان مثل ابزارها هستند. همانطور كه ابزارها براى كاركردهاى مختلف به كار برده مى شوند، واژه ها يا بيان هاى زبانى نيز براى كاربردهاى مختلف به كار گرفته مى شوند بنا بر اين زبان همانند ابزار يا آلتى است كه مى تواند براى مقاصد بى شمارى استفاده شود پس هر تلاشى براى تعيين چگونگى كاركرد زبان به كمك تنظيم تعداد اندكى از قواعد، مثل آن است كه بگوييم ابزارى نظير پيچ گوشتى فقط براى باز كردن و بستن پيچ كاربرد دارد و از ياد ببريم كه پيچ گوشتى به خوبى مى تواند در باز كردن در قوطى ها يا چفت كردن پنجره ها هم به كار رود.زبان به کارهای ما ؛ارتباطهای بی شمار انسانی ما ،شکلهای متنوع زندگی هر روزه ی ما ،واکنشهای درونی و ذهنی ما و توانمندی تاویل آفرینی ما وابسته است.نمیشود آنرا فقط به یکی از این موارد کاهش داد و بعد مدعی فهم آن شد. زبان کاملا با زمینه و فرهنگ و روابط اجتماعی در ارتباط است.به طور کل ویتگنشتاین متاخر بر نفس(روح؛سوژه ؛فرد؛جنبه ی عملی؛جسم)و جامعه(زبان؛بازیهای زبانی،شکلهای زندگی)تمرکز ویژه ای دارد.و البته تمام این نکته ها و تفاوتهای مفهومی؛در مباحث امروزین درباره ی سیاست ؛اخلاق و الهیات بسیار مورد توجه قرار گرفته اند .اما تاکیدی که من در این نوشتار بر آن دارم بر مفهوم "شکلهای زندگی"است.شکل زندگی مفهوم مهمیست که نشان میدهد ما چه رابطه ای میان معنا ؛فهم؛کاربرد؛قاعده و قانون قائل میشویم و چه توافق جمعی ای درباره ی همه ی آنها وجود دارد.فهم عبارت، یعنی فهم بازی زبانی ؛و کاربرد ماهرانه ی قاعده یعنی درگیری در فعالیت جمعی ای که پیروی از قاعده را ممکن میکند .به معنای دیگر توافق جمعی ای لازم است تا معنا ،کاربرد و قاعده مطرح شونداین توافق باید میان کاربران زبانی خاص در جامعه ای خاص صورت گیرد.این سان توافق در مورد امور حقیقی و نادرست نیز باید در میان همین افراد جامعه ی زبانی صورت گیرد .بنابراین ما برای فهم معنای پدیداری خاص باید به آن شکل زندگی ای که موجب رشته ای از بازیهای زبانی ای میشود که پدیدار به آنها تعلق دارد ،متعلق باشیم و در بازی زبانی خاصی هم در گیر شده باشیم.بیرون آن شکل زندگی و بی خبر از بازیهای زبانی ای که پدید می آورد شناخت درستی حاصل نخواهدشد.چرا که هر یک از بازیهای زبانی از یک نحوه ی حیات و شیوه ی زیستن خاص،سرچشمه میگیرد.
این نوشتاررا به بهانه جایزه ی ایست که اخیرا دکتر نصر دریافت نموده اند و همچنین همايشی که برای نقد و بررسي انديشه هاي دكتر سيد حسين نصر در تاريخ 16/2/1387 در دانشكده فني دانشگاه تهران ايراد شد تدوین کرده ام.
دکترُ نصر بیش از بیست و پنج کتاب و پانصد مقاله به زبانهای فارسی، انگلیسی، عربی و فرانسه نوشته است. آثار او به زبانهای مختلفی از جمله آلمانی، اسپانیایی، بوسنیایی، ترکی و اردو ترجمه شده است
شاید مهترین کار نصر را بتوان آموزش سه نسل از پژوهشگران فرهیخته و دانش آموختگان زبده در طول چهل سال آموزش و تدریس در ایران و غرب دانست.
در چند سال گذشته کتابهایی از نصر به فارسی در راستای تدوین چارچوبهای سنتگرایی و معارضه با مدرنیته به چاپ رسید و محل مناقشاتی هم قرار گرفت. در این نوشته ها، سید حسین نصر با استناد به سنت و با تکیه بر اصول آموزه های حکمت خالده به دفاع از امر قدسی می پردازد و از سنتگرایان به انهدام مدرنیته که به زعم وی امر قدسی را دچار ابهام کرده است، دعوت می نماید.
در باره ي موضع اين دو جريان نسبت به فلسفه ي اسلامي بايد گفت، نو انديشي نسبت به فلسفه اسلامي بدبين است ولي در سنت گرايي فلسفه اسلامي وضعيت خيلي خوبي دارد. فلسفه اسلامي بر يك نوع عقلانيت خاص مبتني است كه كاملاً با عقلانيت جديد متفاوت است. همه ي سنت هاي مختلف فلسفه اسلامي مانند مشايي، اشراق و حكمت متعاليه يك وجه مشترك دارند وآن اشتراك اين است كه بر پايه ي عقل جزئي - به معناي جديد آن - مبتني نشدهاند. در آن ها عقل جزئي تنها و يگانه منبع معرفت فلسفي نيست. در همه سنت هاي فلسفه اسلامي، عقل حريم و محدوديت هايي دارد كه اين محدوديت ها را وحي، شهود و عقل كلي تعيين مي كنند.اما در فلسفه هاي جديد، عقل جزئي يكه تاز است و هر دستاوردي كه اين عقل جزئي دارد بايد قابل قبول باشد. بنابراين از اين منظر تقابل فلسفه هاي جديد با فلسفه هاي اسلامي تقابل كاملاً مقبولي است. وحي در سنت گرايي و نوانديشي چه سرنوشتي پيدا مي كند. در سنت گرايي، وحي يكي از زبان هاي عقل شهودي است. به عبارت ديگر عقل شهودي مي تواند به زبان هاي متفاوتي با بشر سخن بگويد كه يكي از اين زبان ها وحي است و قطعاًٌ در اين ديدگاه چون ما با تعدد وحي مواجهيم، زبان ها هم متفاوت خواهد شد. به همين واسطه در اين نگاه عنصر هرمنوتيك يا تفسير اهميت مي يابد؛ يعني ما بايد عنصر اصلي و باطني وحي را پيدا كنيم. ظاهر وحي در سنت گرايي اهميت چنداني ندارد، بلكه گذر از ظاهر به باطن اهميت فراواني پيدا مي كند. لذا سنت گرايان بر نوعي هرمنوتيك تشكيكي تأكيد مي كنند كه وظيفه ي اصلي اش گذر از ظاهر به باطن وحي و پيدا كردن آن باطني است كه در همه ي وحي ها مشترك است.
در نو انديشي، وحي با مفهوم شعري - به معناي جديد - و هنر جديد ارتباط پيدا مي كند. در سنت گرايي هنر، بار معرفتي دارد و معرفت زا است؛ ولي در نگاه جديد، هنر ارزش معرفتي ندارد و وابسته به قوه ي خلاقيت است؛ صرفاً يك سوژهي زبياشناختي است. در نو انديشي، وحي به تحليل فلسفه هاي جديد مثل فلسفه ي كانتي تعلق پيدا مي كند اما در سنت گرايي به كار بستن اين نوع تحليل ها براي وحي كاملاً اشتباه است، چون وحي يك مقوله ي سنتي يا سنت گرايانه است كه در زير تيغ فلسفه هاي جديد در نمي آيد و مفهومي كاملاً مستقل دارد.
.مشكل اصلي سنت گرايان هم در مورد پديده وحي اين است كه وحي را يكي از زبان هاي حكمت خالده مي بينند؛ در صورتي كه براساس تحليل هاي متفاوتي كه در جهان اسلام و حتي فلاسفه اسلامي از وحي وجود دارد وحي مقوله ي كاملاً متفاوتي است. يعني حكمت خالده يا سنت كه يك جريان فكري دائمي ميان سنت هاي بزرگ است، با وحي تفاوت دارد. وحي يك مضمون عالي تر دارد كه حتي شايد بتوان حكمت خالده را در طول آن در نظر گرفت، نه اينكه وحي را در عرض حكمت خالده قرار دهيم.اما اینجا به نظر می آید حكمت خالده در وضعيت و پارادايمي به خود آگاهي رسيده كه بايد آن را با مواجهه ي ما با مدرنيته بررسي كرد.استاد صیامیان از منتقدین نصر و اصحابش در انتقاد از رویکرد "نصر"ی به امر قدسی گفت اصحاب حکمت خالده زمان را با همان ذهنيت سنتي ايستا تعريف مي كنند؛ در واقع يك فرصت تعريف مي كنند تا جامعه احيا شود، همچنانكه نصر خود را محیي و مجدد مي خواند. اما نصر با اين تفكر كه به نفي مدرنيته منجر شده است، در قلب مدرنيته زندگي مي كند و مثل شوئون يا گنون يك عارف سرگشته نيست.
وي با اشاره به انتقاد نصر از مدرنيته ادامه داد: اساتيد مدرنيته كجايند؟ آيا از تكنولوژي مدرن استفاده نمي كنند؟ از تلفن و موبايل و كت و شلوار استفاده نمي كنند و لباس سنتي مي پوشند؟
او با بيان اينكه سنت را عوام توليد و مصرف مي كنند، گفت: مردم جامعه ي ایران مدرن اند. فهم آنها از تجدد و تركيبشان با تجدد جالب است، ضرورتاً منطقي نيست و قرار هم نيست كه منطقي باشد. فرهنگ يك سبک عاطفي دارد و كافي است کسی احساس عاطفي كند، تا آن را بپذيرد؛ بسيار سفسطه آميز است. براي مثال يك راننده با تناقض زندگي مي كند، اما روش خود را به عنوان يك مسأله نگاه نمي كند؛ به عنوان يك راه حل مي بيند؛ در حالي كه نخبگان در ساحت فكري، در شكاف انديشه و عمل درگيرند و نتوانسته اند پاسخي به آنچه عامه مصرف مي كند بدهند چون نفهميده اند عامه چطور زندگي مي كند.
صياميان اغلب شاگردان نصر را متعلق به كشورهايي دانست كه هويت هاي متكثر مسلمان دارند.
او با بيان اينكه نصر مي پرسد چرا بايد خودمان را با زمان تطبيق دهيم، بيان كرد: نصر از کارکرد زمان استفاده می کند تا جامعه را نگه دارد و به خودش فرصت دهد؛ و من اسم این را هویت گرایی می گذارم. او هیچ نسبتی میان خودش و جریان فکری ایران برقرار نمی کند. ما نمی خواهیم او را به ایران ربط دهیم، زیرا تفکر او متعلق به جوامع متکثر است. او عامدانه و هوشمندانه به برخی پرسش ها پاسخ نمی دهد و یا کلی و مبهم از آنها می گذرد.
اصولی که نصر و اصحابش نیزعنوان میکنند نیز بی تردید غیر قابل چشم پوشی است به خصوص نگاه پدیدارشناسانه ای گه ایشان ارائه میدهند.
| Design By : Night Skin |



