تبليغاتX
فلسفه يعني رنج... - به کجا چنین شتابان؟؟؟؟
كانت‌ : جان‌ من‌ در برابر يك‌ انسان‌ ساده‌ عادي‌ (كه‌ شايستگي‌ اخلاقي‌ دارد)به كرنش درمي آيد.

گیلبرت رایل در یکی ار بحثهای خود به نکته ی دستوری بسیار جالبی اشاره میکند که افعالی مثل دانستن باور داشتن و عشق ورزیدن بر خلاف افعالی چون دویدن خواندن و فکر کردن نمیتوانند به صورت حالت استمراری  باشند .میتوان گفت فردی در حال دویدن است در حال مطالعه کردن یا فکر کردن است اما نمیتوان گفت او در حال دانستن یا باور کردن یا اراده کردن است . وندلر هم میگوید فیلسوفان بر پایه ی چنین مفروضاتی به این نتبجه رسیده اند که فعلهایی مثل مطالعه کردن کنش یا فرایندند و فعلهایی مثل ((دانستن ))((تصمیم گرفتن ))و اراده کردن و...حالت یا گرایش اند. شاید حتی جملاتی از این قبیل ((من تصمیم گرفته ام))((من اراده کرده ام))((من باور دارم))را بتوان گفت نوعی رسوایی زبان می باشند.چراکه ما هیچوقت ((مثلا))مطمئن نیستیم ((تصمیم))ی که گرفته ایم بر اساس قضاوت قطعی خودمان باشد .قضاوت امری تئوریک نیست ((من))هیچوقت با قاطعیت نمیدانم که تصمیم گرفته ام.پس نه تنها من نباید هیچگاه یقین داشته باشم که تصمیم درستی گرفته ام بلکه حتی نباید مطمئن باشم که این تصمیم تصمیم من بوده است.چرا که برای آنکه تصمیمی تصمیم باشد حتی برای خودمان هم از قبل شناخته شده نیست.کنشی که نه در حوزه ی دانش بلکه در ماورائ آن میگنجد.به همین دلیل است که فرقی بین خوبی و بدی متکی به علم و دانش وجود ندارد.و شاید سختترین کار اجبار شناختن خوبی از بدی   توسط ((دیگران))ی که در من هستندباشد.البته این از ((من))رفع مسئولیت نمیکند.در واقع در تصمیم گیری: من بی کنش و یک ابژه و مفعول هستم .چون به محض اینکه فاعل یا کنشگر باشم یا به محض اینکه فکر کنم که من صاحب تصمیم هستم در واقع دارم ادعا میکنم که میدانم چه باید کرد و همه چیز به علم و دانش من متکیست که این ادعا در واقع نفس تصمیم گیری را هم نقض میکند.

اگر اینگونه نگاه کنیم حتی وقتی با خود میگوییم ((نمیدانم چه باید بکنم؟)) این نمیدانم چه کنم به معنای نقطه ی ضعف در تصمیم گیری نیست بلکه شرط لازمه ی آن است .ندانستن ((چه باید کرد ))به این معنا نیست که شخص به نادانی متوسل شود و دانش و آگاهی را نفی کند.مسلما یک تصمیم تا آنجا که ممکن است باید بر اساس دانش اطلاعات و تحلیل باشد.اما در مقطعی از راه برای آنکه تصمیم نهایی شود باید به ماورا ی دانش چنگ بیندازیم و عملی انجام دهیم که برای مان کمترین هزینه را داشته باشد.اگر بتوان این قضیه را به عالم سیاست تعمیم داد و فعل های ((دانستن ))و(( تصمیم گرفتن))و ((اراده کردن ))ـکه نشانه ی گرایشهایندـ را دردولت فعلی صرف کرد باید دید آیا جدایی دین از اجرا و یا رواج لاییسم که چند روز پیش توسط یکی از دولتمردان عنوان شدـ خوب است یا بد؟ و معیار این خوبی و بدی چیست؟چه برداشتی از دین؟؟چه برداشتی از سیاست و افکار عمومی؟؟کدام ((دیگران ))در درون این دولتمردان لانه کرده اند که این چنین بی مهابا میتازند؟که حتی قائل به تفکیک قوا هم نمی باشند!!!!وبرای قوه ی قضاییه هم خط و نشان میکشند.باید دید این چنگ اندازی بر رقبای سیاسی با چه مقصودی است؟آیا در پاسخ همان (نمیدانم چه باید بکنم ) یست که عنوان شد؟؟آیا این عنادورزی ها و بی اخلاقی ها لازمه ی سیاست ورزی  است؟و هزاران آیای دیگر که راکبان قدرت باید به آن پاسخ بگویند.

نوشته شده توسط مریم آزاد در ساعت 3:8 بعد از ظهر | لینک  |