من نمیدانم کجا هستم.همه میدوند.همه کار میکنند.همه به امر تولیدی مشغولند(!!)همه به فریبی تازه برای ستمی تازه دلخوشند.همه به بند ها رضایت داده اند.همه همدست و هم داستان اند برای تجربه ی روزهای بیشتر برای بقای نوع اصلح.همه دنبال گقتنی های بکر اند و با توحش کمرنگی که در صورتشان است دنبال بهانه های رقیق و ناشیانه برای توجیه آبرو مندانه ی حیات.مسئولان مربوطه و ادره ی نمیدانم چی های عالیه هم سرشان را با سمینارها و سمیناهارها گرم کرده اند.همراه با بحث و جدلهای بی پایان با کلام فراوان و سواد اندک که گاه نام "مشارکت" میگیرندو گاه "موتلفه"میشوند.و باسوادتر ها هم مسایل و موضوعات مهم و جدی و حیاتی را رها کرده و دنبال آروغ های روشنقکری صادره از پاریس و فرانکفورت اند.عده ای هم در دوپینگی سیاسی مشغول ساختن پلی اند میان اصول و عمل.بعضی هم مغزشان در تورم "تورم"مانده است .بینوا مارکس هم حتی قکر نمیکرد وقتی بگوید اقتصاد زیربناست اینقدر جدی بگیرند حرفش را دوول محترمه.برخی هم که دل با یار و سر به کار.
وضعیت من اما مثل آقای کاف در داستان محاکمه ی کافکاست.من هنوز گرفتار محاکمه ی کافکا مانده ام.و به جرمی که نمیدانم چیست محکوم شده ام محکوم.در تضادها هر روز پرس میشوم .میان دو قطب گیر کرده ام انگار.و پاهایم تناسبی با این دویدن ها ندارد.حتی نمی توانم لختی بنشینم و نفس بکشم با آرامش. از اینکه کسی بگوید "زندگی باید این باشد و آن" "باید چنان کرد و چنین بود""تو اینی و دیگران آن"متهوع میشوم.به شکل خلوت خود درآمده ام به آرامی محیطی که احاطه ام کرده .شاید کلمه ی خلوت اغراق باشد باید با کلمات با احتیاط بیشتری رفتار کنم انگار...آسیمه ام...گم شده ام...شاید.طوری که با تلسکوپ هابل هم نمیتوان پیدایم کرد تا اطلاع ثانوی.نمیدانم در کجای هستی ایستاده ام !!اینجا کجاست؟که در آن هیچ جمله ای به نقطه نمیرسد.شاید آلیس ام و اینجا سرزمین عجایب...شاید.
